تبلیغات
احساس بارانی
 
درباره وبلاگ


ببخش باران....
ببخش ...
که تو می باری و ما شسته نمی شویم ....

مدیر وبلاگ : سمیه
پیوندها
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دریافت همین آهنگ
head>

دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما
احساس بارانی
آخرین برگ سفرنامه ی باران این است که زمین چرکین است...




زنها دو دسته اند :

دسته اول آنهایی هستند که توی پوسته زنانگیشان مانده اند.عشوه و ناز و ادا بلدند. دغدغه ذهنی آنها این است که مهمانی شهناز کدام لباس را بپوشند؟دورهمی مریم موهایشان را هایلایت کنند یا نه ؟ تولد پریسا حواسشان باشد که رنگ کفش و پیراهن و لاکشان ست باشد!آخر وقت هم یک مردی هست که برای این همه خستگی روزانه شاندر آغوشش بگیرند.او را ببوسند؛ باز هم به او این اطمینان را بدهد که من هستم ... به من تکیه کن...

دسته دوم زنهایی هستنند که خیلی وقت است یادشان رفته زن هستنند. یادشان رفته توی راه رفتنشان ؛ حرف زدنشان ؛ تمام حرکات و رفتارشان ؛ کمی ناز و کرشمه زنانه قاطی کننند.

صبح ها ساعت کوکی بیدارشان میکند.. کسی آنها را جایی نمیرساند... یا ایستاده اند منتظر تاکسی...یا ماشین را روشن میکنند و راه می افتنند....

یاد گرفته اند مردها یا همکارند یا یک دوست..مثل  تمام زنهای دیگر. ..مثل  همسرشان ...یاد گرفته اند به کسی تکیه نکنند...آخر شب  هم خودشان را در آغوش میگیرند... به خودشان یاد داده اند منتظر شب بخیر گفتن کسی نمانند..

یاد گرفته اند تنها و یک تنه با تمام مشکلاتشان بجنگنند.اینها از روز اول این همه قوی نبودند.اینها یک روزی قبل تر ها دلشان را پیش بیمعرفتی های یک مرد جا گذاشته اند...گذر زمان وجبر روزگار این همه قدرت به آنها داده...

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 18 خرداد 1395 :: نویسنده : سمیه
نظرات ()

عده ای...

نماز اجاره می خوانند..!!

و روزه اجاره می گیرند..!!

برای امواتی که در زمان حیاتشان وقت نداشته اند..!!

خودشان انجام دهند..

ولی پولی داشته اند..!!

که بدهند به نماز خوانان..!!

و روزه گیران حرفه ای..!!

تا برایشان انجام دهند..!!

پدر پول بسوزد..!!

که در دستگاه خدا هم کار می کند..!!

آنهم چه کاری؟؟ جانشین پرستش خدا..!!

پول میدهند تا دیگران خدا را برایش بپرستد..!!

و او به بهشت برود..!!

و ثواب نماز و روزه آنها را ببرد..!!

براستی که عجب حماقتی است جهل  مذهبی!!!

(دکتر علی شریعتی)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 1 بهمن 1394 :: نویسنده : سمیه
نظرات ()

صبح های زود....

کفشهای مردانه ام را پایم می کنم...

زودتر از خیلی مردها از خانه بیرون میروم

و به اندازه تمام روز می دوم...

اعتراف می کنم سالهاست پاهایم درد می کنند.

روز که تمام شد به خانه برمی گردم و حالا...

کارهای زنانه ام را شروع می کنم...

لباس عوض می کنم... موهایم را شانه میزنم.رژ میزنم. به دستانم لاک میزنم...

و تمام تلاشم را می کنم تا این دو نقش را اشتباه نکنم....

زن بودن با تمام زیبایی هایش خیلی سخت است...خصوصا اگر شاغل هم باشی

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 1 آذر 1394 :: نویسنده : سمیه
نظرات ()

زنی را می شناسم من که شوق بال و پر دارد      ولی از بس که پر شور است دو صد بیم از سفر دارد

زنی را می شناسم من که در یک گوشه ی خانه     میان شستن و پختن درون آشپزخانه

سرود عشق می خواند نگاهش ساده و تنهاست    صدایش خسته و محزون امیدش در ته فرداست

زنی را می شناسم من که می گوید پشیمان است  چرا دل را به او بسته کجا او لایق آنست؟

زنی هم زیر لب گوید گریزانم از این خانه         ولی از خود چنین پرسدچه کس موهای طفلم را پس از من می زند شانه؟

زنی آبستن درد است زنی نوزاد غم دارد         زنی می گرید و گوید به سینه شیر کم دارد

زنی با تار تنهایی لباس تور می بافد     زنی در کنج تاریکی نماز نور می خواند

زنی خو کرده با زنجیر زنی مانوس با زندان         تمام سهم او اینست نگاه سرد زندانبان

زنی را می شناسم من که می میرد ز یک تحقیر    ولی آواز می خواند که این است بازی تقدیر

زنی با فقر می سازد زنی با اشک می خوابد         زنی با حسرت و حیرت گناهش را نمی داند

زنی واریس پایش را زنی درد نهانش را ؛ ز مردم می کند مخفی       که یک باره نگویندش چه بد بختی! چه بد بختی!

 

سیمین بهبهانی

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 8 مهر 1394 :: نویسنده : سمیه
نظرات ()


تکیه گاه که می شوی؛ فراتر از یک کوه باید باشی

باید باشی هر کجا... حتی در انتهای یک خیابان باران خورده....

از سیل اشک هایم که بی پناه می شوم و آغوش هیچ رهگذری را محرم خستگی ها نمی دانم...

ببینم تو را...

تا قدمهایم را یکی دو تا بردارم ؛ خودم را رها کنم میان بازوانت

باید باشی....

حتی میان خنده های بلندم ... حتی میان شلوغی های هر روزه مان...

تکیه گاه که شدی ....باید مرد باشی و آرزوی من و فرزندمان...

باید همه دنیا را از بودنت...

محکم بودنت ...

و استوار بودنت...

برای من و فرزندمان

سرشار کنی....

 

چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوبتر که دنیای من شدی
دنیای من ، 26 مرداد سالروز میلادت مبارک . . .

پی نوشت : گرچه با تاخیر اما 26 مرداد ماه سالروز میلاد همسرم برهمه آدمهایی که دوستم دارند و دوستشون دارم مبارک و شادباش....







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 4 شهریور 1394 :: نویسنده : سمیه
نظرات ()


( کل صفحات : 21 )    1   2   3   4   5   6   7   ...