تبلیغات
احساس بارانی - سارا ، دختر خاله علی
 
درباره وبلاگ


ببخش باران....
ببخش ...
که تو می باری و ما شسته نمی شویم ....

مدیر وبلاگ : سمیه
پیوندها
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دریافت همین آهنگ
head>

دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما
احساس بارانی
آخرین برگ سفرنامه ی باران این است که زمین چرکین است...




می گویند سارا متولد 1366 است. وقتی كه هنوز دانشجو بوده ، یك روز همراه دوستش و برادرِ او -بنام رضا- برای گردش به كوه های اطراف شهر می رود و یك اتفاق وحشتناك رخ می دهد ....دوست سارا به پایین كوه پرت می شود . سارا كه قصد نجات دوستش را داشته در دامنه كوه سر می خورد و رضا او را نجات می دهد . چند روز بعد ، میفهمد كه دوستش در دم جان داده و رضا برای همیشه قطع نخاعی شده است ...

 ... میگویند وقتی محمد بعد از سالها از امریكا آمد و در یك عروسی بسیار عادی ، سارا را دید و عاشقش شد ، خبر عشقش بین همه فامیل پیچید.... شاید خیلی شبیه به فیلم های عاشقانه باشد اما محمد دانشجوی دكترای زمینشناسی بود. اهل آمدن به قم هم نبوده ، اما عشق سارا باعث می شود 6 ماهِ تمام كار و زندگیش را رها كند و به هر بهانه ای بیاید ...خانواده اش اصرار داشتنند كه محمد را قبول كند.... شاید خوابش را هم نمی دیدند روزی یك سوپر من ، خواستگار سارا باشد.... او را تهدید می كنند یا محمد یا هیچكس اما ....

محمد كوله بارش را جمع می كند و برای همیشه می رود ... چند ماه بعد مادر رضا زنگ می زندو و مادر سارا آنها را نمی پذیرد... می گوید: شما اهل قم نیستید ، درست است كه پسرتان ، دخترِمن را نجات داده اما معلول است ، ما فارس هستیم و شما ...

اما سارا كه شاید حالا به هر بهانه ای رضا را دوست داشته ، با او ازدواج می كند... شنیده ام، عروسی و عقدش یكی بود و بیشتر شبیه به عزا... نه پدرش رفته بوده ونه تنها برادرش.... فقط مادرش حضور داشته .

چقدر سخت است تا آخر عمر ، تاوان عشقی را بدهی كه هیچ كس جز خودت حاضر به داشتنش نیست...

پی نوشت 1 : حالا ، سارا یك پسر 2 ساله دارد و ساكن تهران است. بخاطر اصرار های خانواده خودش بچه دار شده ... با مادرش شرط كرده بود چون خودش نمی تواند از رضا و بچه ، بطور همزمان نگهداری كند ، باید آنها كمكش كنند. حالا بچه پیش مادرش است و سارا چون هم شاغل است و هم از شوهرش مراقبت می كند فقط هفته ای یكبار پیش بچه اش می آید...می گویند هنوز هم بخاطر سخت گیری های پدرش ، هیچ كس حاضر به دیدن رضا نیست...

پی نوشت 2 : حكایت زندگی سارا ، اراجیف های ذهن خودم نیستند شاید غیر واقعی ترین حكایت زندگی بود كه تا بحال شنیده ام...

و اینكه خیلی دلم می خواهد یك روز سارا را ببینم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 6 شهریور 1391 :: نویسنده : سمیه
نظرات ()
دوشنبه 27 شهریور 1396 12:25 ق.ظ
Hi! I know this is somewhat off topic but I was wondering which blog platform are you using
for this website? I'm getting tired of Wordpress because I've
had problems with hackers and I'm looking at options for
another platform. I would be great if you could point me in the direction of a good
platform.
دوشنبه 9 مرداد 1396 02:27 ب.ظ
Very nice post. I just stumbled upon your blog and wished to say that I've
truly enjoyed surfing around your blog posts. After all I will be subscribing to your rss
feed and I hope you write again very soon!
جمعه 6 مرداد 1396 10:46 ب.ظ
I was able to find good advice from your articles.
جمعه 6 مرداد 1396 07:59 ب.ظ
Thanks for the good writeup. It actually was a leisure account it.

Look complex to far brought agreeable from you!
By the way, how could we communicate?
چهارشنبه 28 تیر 1396 10:27 ب.ظ
Can I simply just say what a comfort to discover somebody who really knows
what they are talking about on the net. You actually understand how
to bring an issue to light and make it important.
More and more people really need to read this and understand this side of the
story. I can't believe you aren't more popular since you definitely have the
gift.
یکشنبه 4 تیر 1396 01:17 ب.ظ
Hello my friend! I want to say that this post is amazing, nice
written and include approximately all vital infos. I would like
to look extra posts like this.
چهارشنبه 3 خرداد 1396 02:47 ق.ظ
I blog frequently and I genuinely thank you for your
information. This article has truly peaked my interest.
I am going to bookmark your blog and keep checking for new information about
once per week. I subscribed to your RSS feed as well.
یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 02:58 ق.ظ
Spot on with this write-up, I absolutely believe that this web
site needs much more attention. I'll probably be returning
to see more, thanks for the information!
شنبه 2 اردیبهشت 1396 07:18 ب.ظ
Its such as you learn my mind! You appear to
grasp so much approximately this, such as you wrote the guide in it or something.
I think that you can do with some % to drive the message house a bit, however other than that, that is excellent blog.
A fantastic read. I will definitely be back.
دوشنبه 28 فروردین 1396 04:23 ب.ظ
Just desire to say your article is as amazing. The clearness
in your post is simply nice and i could assume you are
an expert on this subject. Well with your permission let
me to grab your RSS feed to keep updated with forthcoming post.
Thanks a million and please carry on the gratifying work.
شنبه 11 شهریور 1391 10:13 ق.ظ
با سلام!
خیلی عالی بود! زلال و بی پیرایه!
به من سر بزن!
شنبه 11 شهریور 1391 09:29 ق.ظ
سلام
کجایی خبری نیست از آپ جدید!!!
جمعه 10 شهریور 1391 09:57 ب.ظ
___________________________


دلــتــنــگــی . . . ؟ حــاضــر √

غــــم . . . ؟ حــاضــر √

درد . . . ؟ حــاضــر √

دوری . . . ؟ حــاضــر √

عــشــق . . . ؟

بلنـــــــــدتر میخوانـــــــــم ، عشــــــــــق . . . ؟

باز هـــــــم نیامــــــــده ؟ ؟ ؟ ! ! !


غیبـــــــــت هایــــــش از حـــــــــد مجاز چنـــــــــدیست کــه گذشتـــــــــه ،


اخــــــــــراجش میــــــــــــــکنم...


___________________________


جمعه 10 شهریور 1391 01:40 ب.ظ

مادر قدیم

گویند مرا چو زاد مادر
پستان به دهان گرفتن آموخت
شبها بر گاهواره ی من
بیدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد
تا شیوه ی راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم
الفاظ نهاد و گفتن اموخت
لبخند نهاد بر لب من
بر غنچه ی گل شکفتن آموخت
پس هستی من ز هستی اوست
تا هستم و هست دارمش دوست
(ایرج میرزا)

مادر جدید

گویند مرا چو زاد مادر
روی کاناپه لمیدن آموخت
شبها بر ماهواره تا صبح
بنشست و کلیپ دیدن آموخت
بر چهره سبوس و ماست مالید
تا شیوه ی خوشگلیدن آموخت
بنمود تتو دو ابروی خویش
تا رسم کمان کشیدن آموخت
هر ماه برفت نزد جراح
آیین چروک چیدن آموخت
دستم بگرفت و برد بازار
همواره طلا خریدن آموخت
با قوم خودش همیشه پیوند
از قوم شوهر بریدن آموخت
آسوده نشست و با اس ام اس
جکهای خفن چتیدن آموخت
چون سوخت غذای ما شب و روز
از پیک مدد رسیدن آموخت
پای تلفن دو ساعت و نیم
گل گفتن و گل شنیدن آموخت
بابام چو آمد از سر کار
بیماری و قد خمیدن آموخت
جمعه 10 شهریور 1391 01:35 ب.ظ
سلام عزیزم حالتون چطوره؟
جمعه 10 شهریور 1391 10:06 ق.ظ
حتی فرو افتادن یک گنجشک در دفتر قضا ثبت است.
اگر مرگ برای هم اکنون است،تأخیری بر نمی تابد؛
هم اکنون فرا نرسد،بوقت خود خواهد رسید.عمده آماده بودن است
و چون آدمی از متاع دنیا چیزی با خود نمی برد،برای چه پیش از وقت ترک آن نگوید؟
بگذار آنچه شدنی است بشود.
(ویلیام شکسپیر)

+ آپم ...
پنجشنبه 9 شهریور 1391 07:34 ب.ظ
سلام سمیه جون
------------------------
آفرین به معرفت سارا ، واقعا دَمِش گرم

امیدوارم رضا قدرشو بدونه.

درباره پدر سارا هم خب درسته تا یه حدی حق داره چون برای دخترش آرزوهایی داشته که با شرایط فعلی تفاوت داره اما ادامه این مخالفتها معناش " لجبازی ، غرور و خودخواهی " میشه .
وقتی میبینه دخترش اینطوری خوشحال تره دیگه چرا مخالفت ؟
البته من بچه ندارم شایدم واقعا حق داره
بنظرم این اشتباهه که سارا مجبوره بچه شو هفته ای یکبار ببینه .
بهتره سعی کنه این شرایط رو تغییر بده ،
تربیت بچه با پدر و مادره و بهتره رضا و سارا با هم این مسئولیت رو بپذیرن.

بازم میگم آفرین به سارا ، خییییلی شجاعه
------------------------
برقرار باشی و عاشق
پنجشنبه 9 شهریور 1391 02:10 ب.ظ
سلام سمیه

ممنونم از محبتت
چرا همه اون عقاب آخری را یادشون میره؟
پنجشنبه 9 شهریور 1391 01:44 ب.ظ

به اصفهان رو که تا بنگری بهشت ثانی بـه زنـده رودش سـلامی ز چـشـم مـا رسانی

بـبـر از وفـا کنار جلفـا به گل چهـرگان سـلام ما را شـهر پـر شـکـوه، قصر چلستون، کن گذر به چارباغش
گـر شـد از کـفت یار بـی وفا کن کـنار پل سـراغش بـنـشین در کـریـاس، یـاد شاه عباس، بستان از دلبر می
بستان پی در پی، می از دست وی، تا کی تا بتوانی ساعتی در جهان خرم بودن، بی غم بودن، بی غم بودن
با بتی دلستان، همدم بودن، محرم بودن با هم بودن

ای بت اصفهان زان شراب جلفا ساغری در ده ما را ما غـریـبـیم ای مـه، بر غـریـبـان رحـمی، کن خدا را
پنجشنبه 9 شهریور 1391 01:39 ب.ظ
ممنون از لطفت
بازم بیا منتظرتم...
پنجشنبه 9 شهریور 1391 12:49 ب.ظ
سلام
امیدوارم سارا خانم تو زندگی شون خوشبخت بشن و همه مشکلاتشون حل بشه. سخته زندگی تو چنین شرایطی با یک بچه 2 ساله
پنجشنبه 9 شهریور 1391 10:54 ق.ظ
nasle sokhte
پنجشنبه 9 شهریور 1391 10:27 ق.ظ
دیگه با این همه گرفتاری جه اصراری داشته به بچه دار شدن؟؟؟؟
چهارشنبه 8 شهریور 1391 09:11 ب.ظ
دمش گرم...باران را می گویم...به شانه ام زد و گفت:
خسته شدی؟؟امروز تو استراحت کن..من به جایت می بارم...
چهارشنبه 8 شهریور 1391 07:09 ب.ظ
سلام ...
چهارشنبه 8 شهریور 1391 02:49 ب.ظ
lمن لینکتون کردم خوشحال میشم من رو لینک کنی.
چهارشنبه 8 شهریور 1391 02:42 ب.ظ
شدم پیکر تراش تیشه برگیرم
صدای دیگری در بیستون در در یاد آن تندیس ها گردم
برای من همین کافیست
برای من همین کافیست.
چهارشنبه 8 شهریور 1391 01:14 ب.ظ
خاطرات یک پزشک از بیمارانش (طنــز)2

خانمه میگفت : فکر کنم باز گلوی بچه ام چرک کرده.

گفتم : از کجا فهمیدین ؟
گفت : آخه از دیروز داره دهنش بوی کپسول میده



خانمه میگفت : بچه ام چند روزه یبوست داره براش شیاف هم گذاشتم خوب نشد.

گفتم: چه شیافی براش گذاشتین ؟
گفت : استامینوفن



یه پسر جوون با فشار خون پائین اومده بود.

گفتم : میتونین بمونین سرم بزنین ؟
گفت : نه.

گفتم : آمپول میزنین ؟
گفت : نه.

خانم جوونی که باهاش بود گفت : آقای دکتر لطفا یه شربت ماستی (آلومینیم ام جی اس) براش بنویسین

گفتم : چرا ؟
گفت : آخه میگن چیزهای شیرین فشار خونو بالا میبرن



روز شنبه این هفته یه زن و شوهر بچه شونو آورده بودند.
گفتم : چند روزه که مریضه ؟

پدره گفت : دو روزه !!

مادرش گفت : نه سه روزه...

پدره با عصبانیت به مادرش گفت :
آخه جمعه که تعطیله !!



به خانمه گفتم : کجای سرتون درد میکنه ؟

دستشو گذاشت روی سرش و گفت :
همین جا درست توی لگن سرم...



مرده با کمردرد اومده بود، وقتی میخواستم نسخه بنویسم
گفت : آقای دکتر ! بی زحمت هرچی میخواین بنویسین فقط پماد ننویسین !

گفتم : چرا ؟
گفت : آخه همه خونواده مون رفته اند مسافرت هیچکسی نیست که برام پماد بماله



مریضهای درمانگاه تمام شدن و از مطب میام بیرون یه هوائی بخورم.

مسئول پذیرش که اهل همونجاست داره با یکی از اهالی روستا صحبت میکنه و ازش میپرسه :
داروهائی که دکتر دومی براتون نوشت با دکتر اولی فرق داشت ؟

روستائی محترم میگه : خوب معلومه٬ مگه کود حیوونهای مختلف با هم فرق نمیکنه ؟

خوب داروهای دکترها هم با هم فرق میکنه
چهارشنبه 8 شهریور 1391 11:24 ق.ظ
3سلام خو6کل وبلاگ جالبی بود چند تا از مطالبتو خوندم خوشم اومد اگه زحمتی نیست لینک سایتمو توی وبلاگت بزاری ممنون
www.faceir.ir
به اسم فیس تو فیس
شما هم یه بار منو خوش حال کن وتوی سایتم عضو شو
چهارشنبه 8 شهریور 1391 11:10 ق.ظ
خدایا : «چگونه زیستن »را به من بیاموز ،« چگونه مردن» را خود ، خواهم دانست .
خدایا : رحمتی کن تا ایمان ، نام ونان برایم نیاورد ، قوتم بخش تا نانم را؛ وحتی نامم را در خطر ایمانم افکنم.
تا از آنها باشم که پول دنیا می گیرند وبرای دین کار می کنند ؛ نه آنها که پول دین می گیرند وبرای دنیا کارمی کنند .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30