تبلیغات
احساس بارانی - خانم مدیرِفراموش نشدنی !
 
درباره وبلاگ


ببخش باران....
ببخش ...
که تو می باری و ما شسته نمی شویم ....

مدیر وبلاگ : سمیه
پیوندها
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دریافت همین آهنگ
head>

دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما
احساس بارانی
آخرین برگ سفرنامه ی باران این است که زمین چرکین است...




سه سال دوران راهنمایی ام كه بین سالهای 74 تا 76 بود ، جزء فراموش نشدنی ترین سالهای دوران تحصیلم است . آن هم نه بخاطر شادی های دورانِ كودكی، یا مهربانیِ معلم و مربی ام یا هرنوع وابستگی عاطفی دیگری ...! بخاطر خانم مدیری كه آن سال ها سرپرست مدرسه راهنمایی مان بود ! بدون هیچ اغراقی ، تمام شانزده سالی كه با انواع و اقسام معلمان ، كادر فنی و مربیانِ آموزش و پرورش و حتی اساتید وزارت علوم سرو كار داشتم هیچ آدمِ فرهنگی را مثل او ندیدم . یك خانم نسبتا تپل با قدی كوتاه كه در آن سالهایی ما حدود 12-13 سال سن داشتیم ، اختلاف قد چندانی با ما نداشت . عینك نسبتا ضخیمی می زد و همین عامل باعث می شد چشمانش از پشت شیشه بسیار ریز دیده شود . شاید هم فكر می كرد ابهتِ مدیریتش با عینك ته استكانی بیشتر است . چون دیدن چهره بدون عینكش آرزوی همه بچه های مدرسه بود !!

یادم می آید آن سال ها ، در سرمای زمستان و گرمای تابستان ما را مجبور می كرد از برنامه های صبحگاه مدرسه مان نوت برداری كنیم !! آن هم از قرآن و تواشیح و سرود و ....!! و آخرِ هر ماه هم ، خودش دفتر تمام بچه های مدرسه را تصحیح می كرد !!! مجبورمان می كرد بجز جوراب های بسیار كلفت و مقنعه های بسیار تنگ و مانتوهای بسیار گشاد، زیر آستین های مانتو مان همگی ساق دست داشته باشیم ! تا خدایی ناكرده كسی ذره ای از دستان ما را نبیند. مجبور بودیم تحت هر شرایطی نماز بخوانیم !!! بچه ها می گفتنند توی هر كلاسی 3-4 تا جاسوس دارد و همه توان خودرا فقط صرف تجسس در امور بسیار شخصی بچه ها می كرد و چه گریه ها كه بخاطر دیر رسیدن و مشق ننوشتن و اولیا به مدرسه نبردن از بچه ها نگرفت ...!!!  ادعای ایمانش هم كه گوش همه را كر كرده بود !! و ما چه ساده لوحانه تظاهرهای او را باور می كردیم ... اما ...

اما روزهای امتحانی سال سوم راهنمایی كه بودیم ، دوست بسیار صمیمی ام رازی را بمن گفت كه تا امروز همچنان در كف ایمان آن خانم مدیر مانده ام ! درست بعد از امتحان ریاضی جای خلوتی را گیر آوردیم و دوستم با چشمان سراسر مضطربش بمن خیره شد و گفت دخترِ خانم مدیر كه درست همسن ما بود و در كلاس ما هم درس می خواند قبل از امتحان سوال های مهم امتحانی را به پیشنهاد خودش !! برایش توضیح می دهد ... و تمام سوالهای مهم همان سوال های امتحانی بودند !! گفت كه برای چندین امتحان این اتفاق افتاده و او فكر كرده كه بطور تصادفی سوالات شبیه هم بودند !! اما بعد ها كاشف بعمل آوردیم كه خانم مدیر ، روز قبل از امتحان ، وقتی سوالات امتحانی فردا را برای بچه ها كپی می گرفته یكی را به دختر خودش میداده تا دخترش هر سال با معدل 20 قبول شود !!!

پی نوشت : حالا كه حدود یك سال است ، با یكی از هم مدرسه ای هایم ، همكار شده ام با هم از آن خانم مدیر یاد می كنیم .... این روزها دلم می خواهد آدرسش را از آموزش و پرورش بگیرم و یك روز سراغش بروم و دلیل آن همه سختگیری ها و نابرابری هایش را بپرسم ... شنیده ام كه هنوز زنده است و خودم 3-4 سال پیش در خیابان نزدیك منزمان دیدمش ....

پی نوشت 2 : راستی نام خانم مدیرمان "فاطمه زارع" بود و نام دخترش "ندا ب" ...

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 11 مهر 1391 :: نویسنده : سمیه
نظرات ()
یکشنبه 15 مرداد 1396 08:02 ق.ظ
I blog often and I genuinely appreciate your information. Your
article has truly peaked my interest. I will bookmark your blog and
keep checking for new details about once per week. I
subscribed to your Feed too.
جمعه 13 مرداد 1396 06:32 ق.ظ
Hey there! I could have sworn I've been to this site before but after browsing through some of the post I realized
it's new to me. Nonetheless, I'm definitely glad I found it and I'll be
book-marking and checking back often!
دوشنبه 9 مرداد 1396 03:56 ق.ظ
Thanks in favor of sharing such a fastidious thought, article
is good, thats why i have read it completely
جمعه 6 مرداد 1396 07:12 ب.ظ
This article is in fact a fastidious one it helps new the web people, who
are wishing in favor of blogging.
دوشنبه 12 تیر 1396 07:49 ب.ظ
Glad to be one of the visitants on this awing internet site :D.
سه شنبه 2 خرداد 1396 09:31 ب.ظ
Hi there just wanted to give you a quick heads up and let
you know a few of the pictures aren't loading correctly.
I'm not sure why but I think its a linking issue. I've tried it in two different
browsers and both show the same outcome.
جمعه 29 اردیبهشت 1396 01:03 ب.ظ
I have learn several good stuff here. Certainly value bookmarking for
revisiting. I surprise how a lot effort you put to make any
such fantastic informative website.
جمعه 1 اردیبهشت 1396 06:25 ب.ظ
Simply want to say your article is as astounding. The clarity to your publish is
just excellent and that i can assume you are a professional in this subject.

Fine with your permission let me to snatch your RSS feed to
stay up to date with coming near near post. Thank you one million and please keep
up the rewarding work.
جمعه 21 مهر 1391 07:55 ب.ظ
پدرم می گوید : کتاب !

و مادرم می گوید : دعا !

و من خوب می دانم

که زیباترین تعریفِ خدا را

فقط می توان از زبانِ گُل ها شنید ...

سه شنبه 18 مهر 1391 11:31 ق.ظ
نظرات پستتو خوندم
اکثرا بی ربط بود به نوشته ات.از اینکه بگذریم
به نظرم مدیرتان این کار را در دوران دبیرستان نمی توانسته برای دخترش بکنه.و چون دخترش در دوران راهنمایی تنبل و بی سواد شده بوده و پر مدعا،در دوران دبیرستان روزهای سختی داشته است.
سه شنبه 18 مهر 1391 09:37 ق.ظ

خاطرات یک عروس در هفته اول زندگی

دوشنبه
الان رسیدیم خونه بعد از مسافرت ماه عسل تو خونه جدید مستقرشدیم خیلی سرگرم کننده هست این که واسه ریچارد آشپزی می‌کنم . امروز می‌خوام یه جور کیک درست کنم
که تو دستوراتش ذکر کرده ۱۲ تا تخم مرغ رو جدا جدا بزنین ولی من کاسه به اندازه‌ی کافی نداشتم واسه‌ی همین مجبور شدم ۱۲ تا کاسه قرض بگیرم تا بتونم تخم مرغ‌ها رو توش بزنم .
سه‌شنبه
ما تصمیم گرفتیم واسه‌ی شام سالاد میوه بخوریم . در روش تهیه‌ی اون نوشته بود « بدون پوشش سرو شود
خب من هم این دستور رو انجام دادم ولی ریچارد یکی از دوستاشو واسه شام آورده بود خونه مون . نمی‌دونم چرا هر دو تاشون وقتی که داشتم واسه‌شون سالاد رو سرو می‌کردم اون جور عجیب و شگفت‌زده به من نگاه می‌کردن.
چهارشنبه
من امروز تصمیم گرفتم برنج درست کنم و یه دستور غذایی هم پیدا کردم واسه‌ی این کار که می‌گفت قبل از دم کردن برنج کاملا شست‌وشو کنین.
پس من آب‌گرم‌کن رو راه انداختم و یه حموم حسابی کردم قبل از این که برنج رو دم کنم . ولی من آخرش نفهمیدم این کار چه تاثیری تو دم کردن بهتر برنج داشت .
پنج‌شنبه
باز هم امروز ریچارد ازم خواست که واسه‌ش سالاد درست کنم . خب من هم یه دستور جدید رو امتحان کردم .
تو دستورش گفته بود مواد لازم رو آماده کنین و بعد اونو روی یه ردیف کاهو پخش کنین و بذارین یه ساعت بمونه قبل از این که اونو بخورین . خب منم کلی گشتم تا یه باغچه پیداکردم و سالادمو روی یه ردیف از کاهوهایی که اون جا بود پخش کردم و فقط مجبور شدم یه ساعت بالای سرش بایستم که یه دفعه یه سگی نیاد اونو بخوره. ریچارد اومد اون جا و ازم پرسید من واقعا حالم خوبه؟؟
شنبه
ریچارد امروز رفت مغازه و یه مرغ خرید و از من خواست که واسه‌ی مراسم روز یک‌شنبه اونو آماده کنم ولی من مطمئن نبودم که چه جوری آخه می‌شه یه مرغ رو واسه یک‌شنبه لباس تنش کرد و آماده اش کرد .
بالاخره یه لباس قدیمی عروسک پیدا کردم و با کفش‌های خوشگلش ..وای من فکر می‌کنم مرغه خیلی خوشگل شده بود
وقتی ریچارد مرغه رو دید اول شروع کرد تا شماره‌ی 10 شمردن ولی بازم خیلی پریشون بود.
حتما به خاطر شغلشه یا شایدم انتظار داشته مرغه واسه‌ش برقصه.
وقتی ازش پرسیدم عزیزم آیا اتفاقی افتاده ؟شروع کرد به گریه و زاری و هی داد می‌زد آخه چرا من ؟ چرا من؟
دوشنبه 17 مهر 1391 11:46 ق.ظ
سلام
نیستی؟؟؟؟
دوشنبه 17 مهر 1391 09:44 ق.ظ
اسـرار موفقیـت در زنـدگی ...(2)


كسانی كه نمی توانند فرصت كافی برای تفریح بیابند، دیر یا زود وقت خود را صرف معالجه می كنند.

صاحب اراده، فقط پیش مرگ زانو می زند، و آن هم در تمام عمر، بیش از یك مرتبه نیست.

وقتی شخصی گمان كرد كه دیگر احتیاجی به پیشرفت ندارد، باید تابوت خود را آماده كند.

كسانی كه در انتظار زمان نشسته اند، آنرا از دست خواهند داد.

كسی كه در آفتاب زحمت كشیده، حق دارد در سایه استراحت كند.

بهتر است دوباره سئوال كنی، تا اینكه یكبار راه را اشتباه بروی.

هرگاه مشكلی را مطرح می كنید، برای رفع آن هم راه حلی پیشنهاد كنید.

كیفیت جامع یعنی درست انجام دادن همه كارها در همان بار اول.

آنقدر شكست خوردن را تجربه كنید تا راه شكست دادن را بیاموزید.

اگر خود را برای آینده آماده نسازید، بزودی متوجه خواهید شد كه متعلق به گذشته هستید.

خانه ات را برای ترساندن موش، آتش مزن.

خودتان را به زحمت نیندازید كه از معاصران یا پیشینیان بهتر گردید، سعی كنید از خودتان بهتر شوید.

اینجا، كار تمام نشده است، حتی آغاز پایان هم نیست، اما شاید پایان آغاز باشد.

خداوند به هر پرنده‌ای دانه‌ای می‌دهد، ولی آن را داخل لانه‌اش نمی‌اندازد.

تنها راهی كه به شكست می‌انجامد، تلاش نكردن است.

درباره درخت، بر اساس میوه‌اش قضاوت كنید، نه بر اساس برگهایش.

از لجاجت بپرهیزید كه آغازش جهل و پایانش پشیمانی است.

انسان هیچ وقت بیشتر از آن موقع خود را گول نمی‌زند كه خیال می‌كند دیگران را فریب داده است.

كسی كه دوبار از روی یك سنگ بلغزد، شایسته است كه هر دو پایش بشكند.

هركه با بدان نشیند، اگر طبیعت ایشان را هم نگیرد، به طریقت ایشان متهم گردد.

كسی كه به امید شانس نشسته باشد، سالها قبل مرده است.

اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت.

اینكه ما گمان می‌كنیم بعضی چیزها محال است، بیشتر برای آن است كه برای خود عذری آورده باشیم.
یکشنبه 16 مهر 1391 06:50 ب.ظ
هی فلانی میدونی که سخته وقتی از بغض گلودرد میگیری و همه میگن لباس گرم بپوش!!..
یکشنبه 16 مهر 1391 10:23 ق.ظ
سلام سمیه جان
خوبی خانمی؟ گلی آپم ونظرخوبت.مرسی
"فردا باید دروغی تازه ببافم// كه برازنده تو باشد//ازسرما حفظت كند// زخم هایت را بپوشاند// ودرشبهای تب وهذیان صدای مرا پنهان كند.
آیدا عمیدی.
یکشنبه 16 مهر 1391 09:20 ق.ظ

اسـرار موفقیـت در زنـدگی ...(1)



عمر شما از زمانی شروع می شود كه اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید.

آفتاب به گیاهی حرارت می دهد كه سر از خاك بیرون آورده باشد.

تنها راهی كه به شكست می انجامد، تلاش نكردن است.

دشوارترین قدم، همان قدم اول است.

امید، درمانی است كه شفا نمی دهد، ولی كمك می كند تا درد را تحمل كنیم.

بجای آنكه به تاریكی لعنت فرستید، یك شمع روشن كنید.

آنچه شما درباره خود فكر می كنید، بسیار مهمتر از اندیشه هایی است كه دیگران درباره شما دارند.

همواره بیاد داشته باشید آخرین كلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد.

برای كسی كه آهسته و پیوسته می رود، هیچ راهی دور نیست.

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است كه شما چیز زیادی از آن نخواسته اید.

در اندیشه آنچه كرده ای مباش، در اندیشه آنچه نكرده ای باش.

امروز، اولین روز از بقیة عمر شماست.

آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلكه دشواری رسیدن به سهولت است.

وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملكرد خود فكر می كنند، نه رفتار و عملكرد شما.

سخت كوشی هرگز كسی را نكشته است، نگرانی از آن است كه انسان را از بین می برد.

اگر همان كاری را انجام دهید كه همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید كه همیشه می گرفتید.

ما زمان را تلف نمی كنیم، زمان است كه ما را تلف می كند.

افراد موفق كارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلكه كارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند.

پیش از آنكه پاسخی بدهی با 1 نفر مشورت كن ولی پیش از آنكه تصمیم بگیری با چندنفر مشاوره داشته باش

كار بزرگ وجود ندارد، به شرطی كه آن را به كارهای كوچكتر تقسیم كنیم.

كارتان را آغاز كنید، توانایی انجامش بدنبال می آید.

انسان همان می شود كه اغلب به آن فكر می كند.

آنكه می تواند نسبت به نیكی دیگران ناسپاس باشد، از دروغ گفتن باك ندارد.

هركس، آنچه را كه دلش خواست بگوید، آنچه را كه دلش نمی خواهد می شنود.

اگر هر روز راهت را عوض كنی، هرگز به مقصد اصلی نخواهی رسید.
شنبه 15 مهر 1391 11:14 ب.ظ
ان شاءالله به زودی این خانم مدیر فراموش نشدنی رو می بینی!
شنبه 15 مهر 1391 03:54 ب.ظ
سلام
خوبی ؟ مرسی عزیزم كه سرزدی تورو لینك كردم.
شنبه 15 مهر 1391 12:50 ب.ظ
از خانه که می آیی
یک دست مال سفید
پاکتی سیگار
گزیده شعر فروغ
و تحملی طولانی بیاور
احتمال گریستن ما بسیار است ....


شنبه 15 مهر 1391 12:18 ب.ظ
سلام سمیه

ممنون که محتویات کیف خانومها را گفتی
باور کن تا حالا ندیدم
نه اینکه مشکلی بوده
بلکه اصلا" دوست ندارم تو وسایل شخصی سرک بکشم.
خوب همین کارا را میکنید که دزدا علاقه دارن کیفتونو بزنن
همه چی توش هست
کارت. پول. مدارک....
شنبه 15 مهر 1391 09:13 ق.ظ

گفت دانایی که: گرگی خیره سر،
هست پنهان در نهاد هر بشر!
لاجرم جاری است پیکاری سترگ
روز و شب، مابین این انسان و گرگ
زور بازو چاره این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
وی بسا زور آفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می‌شود انسان پاک
وآن که با گرگش مدارا می‌کند
خلق و خوی گرگ پیدا می‌کند
در جوانی جان گرگت را بگیر!
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیری، گر که باشی هم چو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر
مردمان گر یکدگر را می‌درند
گرگ‌هاشان رهنما و رهبرند
این که انسان هست این سان دردمند
گرگ‌ها فرمانروایی می‌کنند
وآن ستمکاران که با هم محرم‌اند
گرگ‌هاشان آشنایان هم‌اند
گرگ‌ها همراه و انسان‌ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب؟
فریدون مشیری
شنبه 15 مهر 1391 09:00 ق.ظ
سلام سمیه جان

عجب آدمی بوده ...
حتما الان دخترش پروفسور تشریف دارن
حالا اون که توی یه کلاس حق 30دانش آموز ضایع میکرده اینایی که حق کنکوری های امسال نادیده گرفتن و با رتبه 170 هزار به بالا پزشکی و معلمی قبول شدن یا بهتر بگم قبولشون کردن ...
هی روزگار
جمعه 14 مهر 1391 08:19 ب.ظ
دلتنگ که باشی آدم دیگری می‌شوی
خشن‌تر ، عصبی‌تر ، کلافه‌تر و تلخ‌تر ...
و جالب‌تر این‌که با اطراف هم کاری نداری
همه اش را نگه می داری و دقیقا سر کسی خالی می‌کنی
که دلتنگ اش هستی....!..
-------
سمیه نازنازی سلام حالت خوبه ؟عزیزم بزبون قمی نگارش بفرما .کمک هم بخواهی هستم درخدمتت .من خانم داییم قمیه .
جمعه 14 مهر 1391 07:44 ب.ظ
هـر کس کـه در دعـایش یادی کند ز یـاران
شیرین تر از عسل باد ، کامش به روزگاران

سلام سمیه جان ، ممنون که به من سر زدی

از این تیپ آدمها در دوران مدرسه ما دهه پنجاهیا هم بوده تا دلت بخواد گیر میدادن بخاطر همین خیلی خوب دَرکِت می کنم.

مانتو شلوار سرمه ای خیییلی گشاد ، که خودِ مدرسه بصورت سِری کاری برای همه بچه ها می دوخت و همه مجبور بودن بخرن.
مقنعه چونه دار طوسی روشن .
با جوراب کلفت تیره حتما حتما نخی (مشکی ، قهوه ای خیلی تیره ، سرمه ای سیر)
کتانی مشکی تخت و بند دار، حتی بنداش باید مشکی بود.
(یعنی کتونی چسبی ، کتونی سفید یا رنگی یا پفکی حرام بود . کفش هم که حرام اندر حرام بود)

هر روز صبح جلوی در ورودی مدرسه تفتیش بدنی داشتیم ،
لباسامونو میگشتن
کیفامونم می گشتن
حتی جورابامونو نگاه میکردن
جاسوسای کلاسی هم که جای خودشونو داشتن
هر کدوم از این قوانین که رعایت نمیشد انگار قانون قرآن رعایت نشده صدامون میکردن سر صف و جلوی همه بچه های مدرسه باید یه گوشه می ایستادیم تا برنامه صبحگاهی که نیم ساعت بود تموم بشه بعد همون طور سرپا می موندیم تا یکی از والدین بیاد مدرسه و توضیح بده .

برای منم سؤاله و دوست دارم ازشون بپرسم با اون کارهاتون و طرز رفتاراتون الان کجای دنیا رو گرفتین !!؟؟
سمیه واقعااااااا؟؟؟
جمعه 14 مهر 1391 10:46 ق.ظ


لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره می‌شود، می‌تواند لشکر شیران را که توسط یک
گوسفند اداره می‌شود، شکست دهد. ((نارسیس))
------------------------------
برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافی ست.لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش
را با آن بشکافی .پرهایش رابزن...خاطره پریدن با او کاری می کند که خودش را به
اعماق دره ها پرت کند .
------------------------------
هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود ، دری دیگر باز می شود ولی ما
اغلب چنان به دربسته چشم می دوزیم که درهای باز را نمی بینیم. ((هلن کلر ))
----------------------------------
برای پخته شدن کافیست که هنگام عصبانیت از کوره درنروید .
------------------------------
همیشه بهترین راه را برای پیمودن می بینیم اما فقط راهی را می پیماییم که به آن
عادت کرده ایم. ((پائولو کوئلیو))
----------------------------------
اندیشیدن به پایان هر چیز، شیرینی حضورش را تلخ می کند. بگذار پایان تو را
غافلگیر کند، درست مانند آغاز.
-------------------------------
هیچ کس آنقدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد و هیچ کس آنقدر ثروتمند
نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد.
--------------------------
بمان تا کاری کنی نه کاری کنیم تا بمانیم. دکتر شریعتی
---------------------------------
آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق می گردد، ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است. زیرا او دیگران را خوشبخت تر از آنچه هستند تصور می کند.
---------------------------------
تاریخ یک ماشین خودکار و بی راننده نیست و به تنهایی استقلال ندارد، بلکه تاریخ
همان خواهد شد که ما می خواهیم. ((ژان پل سارتر))
------------------------
بهترین اشخاص، کسانى هستند که اگر از آن ها تعریف کردید، خجل شوند و اگر بد
گفتید، سکوت کنند.((جبران خلیل جبران))
---------------------------------
مشکلی که با پول حل شود، مشکل نیست ,هزینه است!!!!
-----------------------------
در زندگی از تصور مصیبت های بیشماری رنج بردم که هرگز اتفاق نیفتادند .
-------------------------
ساده ترین کار جهان این است که خود باشی و دشوارترین کارجهان این است که کسی
باشی که دیگران می خواهند.
----------------------------------


جمعه 14 مهر 1391 06:25 ق.ظ
همیشه دنبال افرادی که کمترین اهمیت را در زندگی

به ما می دهند می دویم.


چرا به این کار پایان ندهیم و اطرافمان را نگاه نکنیم


تا ببینیم چه کسانی دنبال ما می دوند؟
پنجشنبه 13 مهر 1391 09:57 ب.ظ
سلاااااااام
بالاخره اپ کردم
منتظرحضورگرم شماهستم
پنجشنبه 13 مهر 1391 06:59 ب.ظ
سلام وبلاگ خوبی داری مایل باشی تبادل لینک کنیم اگه خواستی لین کنی با اسم طراحی داریوش لینک کن .
پنجشنبه 13 مهر 1391 05:16 ب.ظ
سلام
سمیه جان خوبی؟ مرسی عزیزم خوشحالم كردی .بدو بیا آپم.
پنجشنبه 13 مهر 1391 11:52 ق.ظ
سلام
چه بسا توی دوران تحصیلی ما هم از این اتفاقات نیافتاد !!
ولی شاید من و شما هم مدیر آن مدرسه بشیم و بعدش فرزندمون بیاد اونجا و ...
الله و اعلم.....
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30