تبلیغات
احساس بارانی - آقای ایكس
 
درباره وبلاگ


ببخش باران....
ببخش ...
که تو می باری و ما شسته نمی شویم ....

مدیر وبلاگ : سمیه
پیوندها
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دریافت همین آهنگ
head>

دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما
احساس بارانی
آخرین برگ سفرنامه ی باران این است که زمین چرکین است...




اتفاقات خارق العاده در دنیای امروز ، جزء لاینفكی از زندگی روزمره ما شده اند . شاید خودمان هم دیگر به این حوادث به چشمِ وقایعی بسیار عادی نگاه می كنیم چرا كه گاهی خیلی تلاش می كنیم ماجرا را عادی تر از آنكه رخ داده است ، جلوه دهیم !

دختر جوانی ، مدتهاست در پی انجام كاری به اداره رفت و آمد می كند. چند باری او را دیده ام و راستش پرونده اش پیش من است . فكر می كنم 7-8 سالی هست كه پیگیر امور بوده و بقول بابا هنوز كفشهای آهنی اش خوب سائیده نشده كه دست از پیگیری قضیه بر نمی دارد. خلاصه ی پرونده اش این است كه حدود سه سال پیش اداره با درخواستش موافقت می كند اما زمانیكه دخترِ بخت برگشته برای انجام كارهای نهایی به چند جای دیگر میرود در كمال ناباوری به او می گویند كه فلان اداره (كه همان اداره ما باشد!) با شما موافقت نكرده !!

دخترِ از همه جا بی خبر هم دوباره به ما سر میزند و بعد از چندماه پیگیری مشخص می شود كه چون رشته تحصیلی اش مرتبط با قضیه نیست مخالفت شده است! حالا دختر شاكی شده كه شما مگر از روز اول نمی دانستید رشته تحصیلی من چیست ؟؟؟ و آقای ایكس هم گفته : نه!!!

و اما ماجرای دیروز : درحال زیر و رو كردن پرونده اش بودم كه دیدم یك برگ از پرونده اش نیست !!! خلاصه خودمان را به آب و آتیش زدیم و در نهایت از مسئولش خواستیم آن یك برگه را برایمان پیدا كند. وقتی آقای همكار برگه را برایم آورد جهت ابراز اطلاعات گفت : خانم مهندس می دونی چرا با این خانم مخالفت شده ؟؟؟

من هم عین فوضولها گفتم : بله ، چون مشكل رشته تحصیلی داشته !!!

و آقای همكار در كمال خونسردی ادامه دادند: نخیر ، چون ایشون بدون موافقت ما درخواستش رو پیگیری كرده و نماینده ای از اداره ما در جلسه كارگروه ایشون حضور نداشته !!!

- اما من كه امضای آقای ایكس رو توی صورتجلسه ی كارگروه دیده ام ؟؟؟ مگه میشه تو جلسه نباشی و صورتجلسه امضاء داشته باشه ؟

و آقای همكار كه نمی دونم به چه دلیلی از من ناراحت شد جوابی نداد و رفت .

برای اطمینان از قضیه دوباره سری به پرونده اش زدم و دیدم كه حرف خودم درسته !!

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 25 مهر 1391 :: نویسنده : سمیه
نظرات ()
چهارشنبه 5 مهر 1396 09:02 ق.ظ
Asking questions are genuinely pleasant thing if you are not understanding something fully, but this paragraph gives pleasant understanding yet.
پنجشنبه 16 شهریور 1396 05:11 ق.ظ
Thanks for the auspicious writeup. It actually was a leisure
account it. Look advanced to far added agreeable from
you! By the way, how can we keep in touch?
جمعه 13 مرداد 1396 08:00 ق.ظ
obviously like your website however you have to check the spelling
on quite a few of your posts. Many of them are rife with spelling issues and I to find it very bothersome to inform the truth on the other hand I will definitely
come again again.
دوشنبه 9 مرداد 1396 12:23 ب.ظ
I really love your blog.. Very nice colors & theme. Did you create this amazing site yourself?
Please reply back as I'm hoping to create my own personal blog and would like to learn where
you got this from or just what the theme is named.
Thank you!
جمعه 6 مرداد 1396 11:04 ب.ظ
With havin so much written content do you ever run into any issues of plagorism or copyright violation? My site has a lot of exclusive content I've either created myself or outsourced but it seems a lot of it is
popping it up all over the internet without my authorization. Do you know
any methods to help reduce content from being ripped off?
I'd genuinely appreciate it.
جمعه 6 مرداد 1396 08:00 ب.ظ
Paragraph writing is also a excitement, if you know then you can write
otherwise it is complicated to write.
یکشنبه 11 تیر 1396 11:43 ب.ظ
Does your website have a contact page? I'm having problems locating it
but, I'd like to shoot you an email. I've got some ideas for your blog you might be interested
in hearing. Either way, great blog and I look forward to seeing
it grow over time.
یکشنبه 11 تیر 1396 04:22 ق.ظ
I drop a leave a response each time I appreciate a post on a site or
if I have something to valuable to contribute to the discussion. It is caused by the sincerness communicated in the article I looked at.
And after this post احساس بارانی - آقای ایكس.
I was actually moved enough to post a thought ;-) I do
have 2 questions for you if you don't mind. Could
it be just me or do some of these remarks look like left by brain dead visitors?
:-P And, if you are writing on other online social sites, I would like to follow you.
Would you make a list all of all your social sites like your twitter
feed, Facebook page or linkedin profile?
سه شنبه 2 خرداد 1396 07:10 ق.ظ
I think that is one of the so much important info for me. And i'm satisfied studying your article.

But want to remark on some common things, The website style
is ideal, the articles is actually nice : D. Just right activity,
cheers
شنبه 2 اردیبهشت 1396 06:53 ق.ظ
This is my first time pay a quick visit at here and i am really impressed to read everthing at one place.
شنبه 2 اردیبهشت 1396 06:39 ق.ظ
I know this if off topic but I'm looking into starting my own blog and was wondering what all is needed to get setup?
I'm assuming having a blog like yours would cost a pretty penny?
I'm not very internet savvy so I'm not 100% certain. Any tips or advice would be greatly appreciated.

Kudos
پنجشنبه 31 فروردین 1396 10:04 ق.ظ
Hmm is anyone else experiencing problems with the images on this blog loading?
I'm trying to figure out if its a problem on my end or if it's the blog.
Any feedback would be greatly appreciated.
جمعه 29 آذر 1392 11:09 ق.ظ
شلاااااااااااااااااااااااام خوفی خییییییییلی وبت خوشجله
دوشنبه 22 مهر 1392 09:00 ب.ظ
اپـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
یکشنبه 31 شهریور 1392 09:40 ب.ظ
سلام بهم یاد میدی چجوری صفحات جداگانه بزارم ممنون میشم
دوشنبه 20 آذر 1391 04:01 ب.ظ
قشنگ بود
خوشحال میشم به وبلاگ منم سر بزنی و نظری بدی
شنبه 6 آبان 1391 06:26 ب.ظ
خب بالاخره کاشف بعمل نیامد که چرا دختره رو نذاشتن بره سر کارش بیچاره ؟؟؟ تو این دوره ی پارتی بازی ینی به رشته هم توجهی میشه آیا ؟؟؟؟؟؟؟
یکشنبه 30 مهر 1391 06:15 ب.ظ

چگونه است؟!

صبح كه بیدار شدی

كدامین نقاب را بر می داری؟

فصل نقابهاست...

انگار كسی ما را بی نقاب نمی بیند

اگر روی واقعی داشته باشیم

كسی ما را نمی پسندد

به دنبال لحظه ایم كه تمام نقابها از چهره ها برداشته شود

ایا آن روز هیچ "خودی" باقی خواهد ماند؟

یکشنبه 30 مهر 1391 05:50 ب.ظ
شـآیــَد تـــــُ

سُکوت مـیآن ِ کـَـلآمـَـم بـآشے

دیده نـِـمـیشـَـوے

امآمـن، تُـــــ را اِحـساس مـیکـَنم

شـ ـایـ ـد تُــــــ

هیاهـوے قـــَلبـم باشے

شِنیدهـ نمیشوے

اما من، تـُـــ را نـفس مـیکشم . .
یکشنبه 30 مهر 1391 12:40 ب.ظ
به اعتماد هیچ شانه ای اشک نریز
به اعتبار هیچ اشکی هم شانه نباش
خودت باش
ادمی به خودی خود نمی افتد,اگر بیفتد از همان سمتی میفتد که تکیه کرده است
یکشنبه 30 مهر 1391 12:31 ب.ظ
من ماندم و ۱۶ جلد

لغت نامه که هیچ کدام از واژهایش

مترادف “دلتنگی” نمیشود…

کاش دهخدا میدانست دلتنگی معنا ندارد!!

درد دارد…

..........................
اپم ابجی گلم خوشحال میشم نظرتو بدونم
یکشنبه 30 مهر 1391 10:54 ق.ظ
وجودت ز آتش عشق دلت گرم
یکشنبه 30 مهر 1391 10:18 ق.ظ

اگه به یه آدم بزرگ بگی یه خونه دیدم كه جلوی پنجره هاش پر بود از گلهای بنفشه و تو حیاطش یه حوض كوچك و یه فواره داشت و پروانه ها از این گل رو اون گل می نشستند و صدای پرنده ها به گوش می رسید، براش قابل درك نیست كه شما از چه خونه ای حرف می زنید ولی اگر بهش بگین یه خونه دیدم كه دو میلیارد و نهصد هزار تومن قیمتش بود فورا میگن: " عجب خونه ای" ........آدم بزرگا اینجورین دیگه،‌ فقط عدد و قیمت سرشون میشه
اگه بهشون بگی به تازگی با یه دختری دوست شدم كه از صدای آبشار خوشش میاد و تن صداش آدم رو یاد موسیقی باد و رود می اندازه و از نقاشی خوشش میاد و موسیقی آروم گوش می كنه ،‌ با بی تفاوتی شونه هاشون رو بالا می اندازند ولی اگه بگی یه دوست جدید پیدا كردم كه بیست و چهار سالشه و قدش یك و هفتاد و دو و شصت و سه كیلو وزنشه و حقوقش ماهی هفت میلیونه و دو تا ماشین داره،‌ بی درنگ
میگه: " وااااااااااااااااای عجب تیكه ای گیرت اومده" ........ آدم بزرگا اینطوریند دیگه
. . همه چیز رو با قیمت و عدد و رقم می شناسند و درك می كنند
برا همین همش باید همه چیز رو براشون توضیح بدی،‌ كه این از حوصله بچه ها خارجِ،‌ برا همین گاهی مجبور میشیم به زبون خودشون باهاشون حرف بزنیم

شنبه 29 مهر 1391 06:00 ب.ظ
چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی

چه بـغـضهـا کـه در گـلو رسـوب شـد نیـامـدی

خلـیل آتشین سـخن ؛ تبر بـه دوش بت شکن

خــدای مـا دوباره سـنگ و چـوب شـد نیامـدی

بـرای مـــا کـه خــســته ایــم نه ؛ ولــی

برای عــده ای چـه خــوب شـد نیامــدی

تـمـام طـول هفته را به انتظار جـمعه ام

دوباره صبح؛ ظهر؛ نه غروب شد نیامدی
شنبه 29 مهر 1391 05:42 ب.ظ
گاهی حرف هایم را
برای ریزه نان های حیاط می زنم
شاید گنجشک ها
هضم شان کنند

شنبه 29 مهر 1391 03:35 ب.ظ


شنبه 29 مهر 1391 02:48 ب.ظ
دلتَنگــ... کـﮧ میشَویـﮯ دیگَـ ـر انتظـ ـار مَعْــ ـنا ندارَد

یکـ نِگـ ـاه کَمـﮯ نا مهربـ ـان٬

یکـ واژه یِ کَمـﮯدور از انتظـ ـار

یکـ لَحظـ ــﮧ فاصـ ـلـﮧ

می شِکند بُغضَـ ـتْ را..
شنبه 29 مهر 1391 11:19 ق.ظ
سلام سمیه

البته من چند باری قرآن را دوره کردم
اما دعاهای روزانه همچنان برقراره
شاید فرجی حاصل نشده اما در نوع خودش دلگرمی خوبیه.
شنبه 29 مهر 1391 09:48 ق.ظ
مرد : عزیزم از وقتی میری ورزش هیکلت خیلی قشنگ شده
!
زن : از اولشم هیکلم قشنـــــــــــــــــگ بووووووود
…!
مرد : اون که ۱۰۰% … هیکلت همیشه قشنگ بوده ..
اصلا من هیکلت رو روز اول دیدم خیلی خوشم اومد
…!
زن : یعنی به خاطر هیکلم فقط با من ازدواج کردی ؟خیلی هیــــــــــــــزی
!
مرد : نه عزیزم ، عاشق اخلاقت شدم که باهات دوست شدم ..هیکلت واسم مهم نبود
زن : یعنی چی ؟! پس این همه ورزش میرم برای کی میرم برا عمم ؟! هیکلم برات مهم نیست ؟
!!
مرد : عزیزم ، موقع دوست شدن مهم نبود ، الان که هست
..!
زن : یعنی الان میرم ورزش برات بی اهمیت میشم ؟!!
مرد : فدات بشم ،قربونت بشم ، همه چیزت ، تمام وجودت ، همه خصوصیاتت برام مهمه
!
زن : یعنی باید همه خصوصیات خوب رو داشته باشم که دوستم داشته باشی ؟ خیلی نامردی … چیه پای کسی درمیونه ؟و
!!!
مرد : بابا ، جان مادرت بیخیال شو چه غلطی کردیم تعریفتو کردیم
زن : دیدی دیدی …. پس از اول درست حدس زدم که یه ریگی تو کفشته که داری ازم تعریف می کنی ، برو از جلو چشام دور شو
یه چند ساعت نمی خوام قیافتو ببینم
شنبه 29 مهر 1391 09:21 ق.ظ
سلام سمیه عزیز ببخشید كه به علت بیماری كمتر میتونم سر بزنم به هر حال مطلب جالبی بود ممنون از تو
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30