تبلیغات
احساس بارانی - سال نوشت
 
درباره وبلاگ


ببخش باران....
ببخش ...
که تو می باری و ما شسته نمی شویم ....

مدیر وبلاگ : سمیه
پیوندها
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دریافت همین آهنگ
head>

دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما
احساس بارانی
آخرین برگ سفرنامه ی باران این است که زمین چرکین است...




اگرچه با تاخیر اما باز هم فرارسیدن سال بز رو به همه  بالاخص خوانندگان وبلاگ تبریك می گم. سالی كه گذشت مهمترین سال زندگی من بود اگر چه مثل بقیه عمر سپری شده پر از فراز و نشیب و یا شاید ناكامی بود اما به دنیا اومدن پسركم قشنگترین اتفاق زندگیم بوده ، هست و خواهد بود.

علیرضا در 16 تیر 1393 ساعت 11:30 صبح بدنیا اومد. از همون ابتدا هم خیلی تپلی بود و البته سفید. مثل برف . لب های بسیار سرخی داشت و چشمهای بادامی كه به پدرش شبیه هست. وزنی حدود 4 كیلو داشت و (به گفته خواهر شوهرم) از همه بچه های بخش در اون روز تپل تر بود. اگرچه كه الان به شدت لاغر شده و وزن از حد نرم هم كمتره. من و علی عاشقش شدیم. به قول اطرافیان اخلاق و رفتاری شبیه به پدرش هم داره. به شدت خوش اخلاق و خوش خنده است و البته دقیق!!!!

الان كه حدودا 9 و ماه و نیمه است به همه چیز به دقت خیره میشه و از حالا مشخصه كه مثل پدرش كنجكاو و باهوشه

خب اعتراف می كنم كه من به اندازه پدرش كنجكاو و جستجوگر نیستم و علیرضا شبیه به علی شده. با بدنیا اومدن پسرم بی اندازه انرژی و توان و خوشی به زندگی ما تزریق شد كه جای بسی شكر گذاری به درگاه خداوند داره. همین كه وی آی پی كردم و نظر اغلب پزشكان این بود كه می بایست سقط بشه چون احتمال منگولیسم شدن یا هر نوع ناهنجاری دیگه ای هست اما مقاومت كردم و خد ارو شكر كه سالم سالمه و بسیار بسیار باهوش و پر انرژی....

هیچ وقت فراموش نمی كنم كه وقتی به كلینیكی رفتیم كه نام دقیق ماده حازبی رو كه به من تزریق كرده بودند برای عكس برداری كلیه هام بگند ، تا به پزشك زنان خودم اعلام كنم ، مسئول كلینیك كه دختر جوانی هم بود خطاب به من و علی گفت : مسلمه كه شما باید هر نظری كه پزشك زنان تون داره رو عملی كنید اما من یك دوست بسیار صمیمی دارم همسرش وكیله و مثل شما در ماه اول بارداری ivp انجام داد اما الان یه پسر خیلی نخبه داره كه ما بهش می گیم تاثیر اشعه هاست كه پسرت این قدر باهوشه . چون باید سقط میشد.

از اونجایی كه ما تصمیم قاطع برای سقطش گرفته بودیم ، برای انجام این كار نامه ای از پزشك متخصص زنانم گرفتم و پزشكی قانونی هم رفتم اما نپذیرفتنند . با نامه ای كه از سوی پزشكم بود پرونده ای تشكیل دادند و ناكید كردند در صورتی كه طی ماه های رشد جنین كوچكترین مشكلی پیدا كنه و از سوی كمیسون پزشكی و پزشك خودت هم تایید بشه حق سقط داده میشه ....

كه خد ارو شكر هیچ وقت نیازی نشد.

مشكلمون رو با 3 یا 4 پزشك زنان در میان گذاشتیم كه همگی بااتفاق می گفتنند باید سقط بشه اما من دلم نمی خواست. من از همون لحظه اولی كه متوجه شدم باردارم عاشقش شدم و حاضر نبودم با چیزی عوضش كنم. مقاومت كردم. حتی مادرم هم كم كم داشت مخم رو برای سقط میزد. بهم حرفهای امیدواركننده میزد اینكه ما جوانیم و هر وقت دلمون بخواد می تونیم باز هم بچه دار بشیم. اما من فقط عاشق این كوچولوی بند انگشتی شده بودم.

علی می گفت هر كاری كه دلت می خواد انجام بده . با اینكه مثل تمام اطرافیانم موافق سقط بود اما تصمیم نهایی رو بر عهده خودم می گذاشت.  چون به قول علی یك ریسك 99درصدی بود...

تا اینكه....

 یك شب یك خواب دیدم.

یك خوابی كه متوجه شدم نه تنها پسرم سالمه بلكه به قول علی نظر كرده هم هست...

 بعد از اون دیگه دلم قرص شد .قرص قرص....

 خدارو هزارن هزار بار شكر....

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 29 فروردین 1394 :: نویسنده : سمیه
نظرات ()
جمعه 13 مرداد 1396 09:11 ق.ظ
Spot on with this write-up, I honestly feel this site
needs a lot more attention. I'll probably be back again to see more,
thanks for the information!
جمعه 6 مرداد 1396 10:03 ب.ظ
Hi there, just became alert to your blog through Google, and found that it is truly informative.
I'm gonna watch out for brussels. I will be grateful
if you continue this in future. Lots of people will be benefited
from your writing. Cheers!
دوشنبه 12 تیر 1396 08:36 ب.ظ
Yesterday, while I was at work, my sister stole my apple ipad and tested to see
if it can survive a thirty foot drop, just so she
can be a youtube sensation. My apple ipad
is now destroyed and she has 83 views. I know this is completely off topic but I had to share it with someone!
شنبه 2 اردیبهشت 1396 03:20 ق.ظ
Hi my family member! I want to say that this post is awesome,
nice written and come with approximately all important infos.
I'd like to look extra posts like this .
پنجشنبه 31 فروردین 1396 05:56 ب.ظ
I blog often and I genuinely appreciate your information. The article has really peaked
my interest. I'm going to book mark your blog and keep checking for new details about once
a week. I opted in for your RSS feed as well.
شنبه 19 فروردین 1396 03:05 ق.ظ
Hi, i think that i noticed you visited my site so i came to return the want?.I'm trying to to find issues to enhance my website!I suppose its ok to make use
of some of your ideas!!
شنبه 29 فروردین 1394 02:02 ب.ظ
سلام و ادب و احترام امیداورم سال خوبی آغاز کرده باشید
دوست گلم وب جالبی داری ممنون میشم سری به ما هم بزنی و با هم تبادل لینک داشته باشیم مرررسی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر