تبلیغات
احساس بارانی - سفر به نور آباد دلفان
 
درباره وبلاگ


ببخش باران....
ببخش ...
که تو می باری و ما شسته نمی شویم ....

مدیر وبلاگ : سمیه
پیوندها
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دریافت همین آهنگ
head>

دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما
احساس بارانی
آخرین برگ سفرنامه ی باران این است که زمین چرکین است...




شهر بسیار كوچیكی كه فقط یه خیابون اصلی داره و مردم شهر آزاد از هر قید و بندی با هر لباس و چهره ای به خیابون میان و شبها هم خیلی زودتر از مردم شهرهای دیگه به خونه هاشون بر می گردن تا زودتر بخوابن . شهر محرومی كه مردم ساده دلش تمام ماشین های شاسی بلند رو با نام پرادو می شناسن.

روز 8 ام فروردین ، بابا تصمیم گرفت بریم به استان ل*رست*ان و رفتیم .... . شهرستان دل*ف*ان شهر ن*ور آبا*د . یكی از غربی ترین شهرهای كشور ....

علت سفرمون حضور دخترخاله ام و همسرش ، تنها چشم پزشك و دندان پزشك اون شهر بود كه به تازگی ساكن اونجا شدن . ما هم 3 روز با اونها بودیم و البته برای تفرج به شهرستان های اطراف هم سفر كردیم .اما اغلب وقتمون تو شهر نور آباد سپری شد .

مردم شهر های غربی كشور واقعا با حداقل امكانات زندگی می كنن و ظاهرا هیچ كسی هم قصد نداره به این مردم مظلوم توجهی كنه .... .(البته منظورم شهرهای مركز استان نیست. )تو همه شهرستان های استان لرستان قیمت همه چیز 3/1 سایر شهر ها بود . كل شهر تعداد محدودی بوستان داشت و از هر نوع امكاناتی بطور واقعی محروم بودند .از وسائل لوكس و مغازه های رنگ و وارنگ خبری نبود و بجاش زیبایی های طبیعت چشمت رو نوازش می كرد .

البته بعد از بازگشت از اون سفر ، یعنی روز 11 فروردین خانواده ام به مشهد سفر كردن . ولی چون علی بازم بخاطر امتحان دكتراش حاضر نشد با ما بیاد منم مثل همسری مهربان قم موندم . آخه یه ضرب المثل قمی هست كه میگه :" زن زرنگ نباید هی شوهرشو تنها بذاره تا هر كاری كه دوست داشت بتونه انجام بده "

 

پی نوشت : سه روزه كه داریم با علی تو خونه ما زندگی می كنیم و بقول علی حالشو می بریم .....

پی نوشت دومی :دیشب علی زنگ زد به یكی از رفقای اصفهانیش . بعد كه قطع كرد بهم گفت : تا حالا یك بارم نشده به موبایل سامان زنگ بزنم و زنش جواب تلفن رو نده ....

با خودم فكر كردم چقدر بده كه اینقدر واضح طرفت رو كنترل كنی

پی نوشت سومی : از همه معذرت می خوام چون لپ تاپ همراهم نبرده بودم نتونستم مهربونی هاتون رو پاسخ بدم و از شیوه در یای عزیزم جداگانه شرمسارم چون با اینكه من نمی تونم تو قسمت نظراتش پاسخ الطافش رو بدم بازم محبتش رو ازم دریغ نمی كنه ....





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 14 فروردین 1391 :: نویسنده : سمیه
نظرات ()
شنبه 14 مرداد 1396 06:51 ب.ظ
Hi there everyone, it's my first visit at this website,
and article is truly fruitful in support of
me, keep up posting these posts.
جمعه 13 مرداد 1396 09:23 ق.ظ
Excellent post. I was checking continuously this blog and I am impressed!
Very helpful info specifically the last part :) I care for such
info much. I was looking for this particular
info for a very long time. Thank you and good luck.
شنبه 7 مرداد 1396 04:41 ق.ظ
Oh my goodness! Impressive article dude! Thank you, However
I am having difficulties with your RSS. I don't know why I am unable
to join it. Is there anyone else having identical RSS issues?
Anyone that knows the solution can you kindly respond?
Thanks!!
پنجشنبه 29 تیر 1396 01:15 ق.ظ
Thanks very nice blog!
پنجشنبه 29 تیر 1396 12:20 ق.ظ
I need to to thank you for this wonderful read!!
I certainly loved every bit of it. I've got you
book marked to check out new stuff you post…
چهارشنبه 28 تیر 1396 10:53 ب.ظ
Hi Dear, are you in fact visiting this site on a regular basis,
if so afterward you will absolutely get pleasant know-how.
جمعه 23 تیر 1396 04:28 ب.ظ
If you wish for to grow your knowledge just keep visiting this website and be updated with the most recent gossip posted here.
سه شنبه 2 خرداد 1396 09:29 ب.ظ
This design is wicked! You definitely know how to
keep a reader entertained. Between your wit and your videos, I
was almost moved to start my own blog (well, almost...HaHa!) Excellent
job. I really enjoyed what you had to say, and more than that, how you presented
it. Too cool!
پنجشنبه 26 بهمن 1391 09:23 ب.ظ
خوش اومدین نوراباد

البته الان کمی بهتر شده
سمیه خدا رو شكر ممنونم
سه شنبه 17 بهمن 1391 05:15 ب.ظ
عزیزم ما هم اسم ماشیناروبلدیم هم شهرمون پرازدندون پزشک وچشم پزشکه.به همین شهرکوچیک وباصفای خودمونم امیبالیم
سمیه بله عزیزم
من هم قصد جسارت نداشتم
منم شهر شما رو دوست دارم
چهارشنبه 16 فروردین 1391 11:41 ق.ظ




شیخ و مریدان
مریدی ترسان نزد شیخ برفت و عرض بکرد : یا شیخ خوابی دیدم بس عجیب ، خواب دیدم گدای سر چهار راه از من کمک قبول نکردی و بگفت که تو تحریمی.
شیخ فرمود : کمی دیر خواب دیدی. گامبیا و امبیا و سنگال نیز ایران تحریم بکرده اند.
حیرانم ازاین عجایب تودرتو***دگران را برق بگیرد مارا جرقه ی پتو!
و مریدان همی گریستند.
= = = = = = = = = = = = = = = = =
مریدی “تگری زنان” نزد شیخ برفت و گفت یا شیخ حالم دریاب که بغایت رسید.
شیخ فرمود : مریدا تو را چه شده ؟
عرض کرد : مرادا ! چشمانم ز حدقه درآمده ، خون در کله ام جمع بشده ، جهان در پیش چشمانم تیره گشته و شاخی بر سرم سبز شده.
شیخ فرمود : چیزی نیست ، یحتمل بعد از اخبار BBC ، اخبار بیست و سی بدیده ای.
و مریدان نعره ها و فغان ها زدند.
= = = = = = = = = = = = = = = = =
شیخ را پرسیدند : از برای چه ساکتی ؟
فرمود : سکوتم از رضایت نیست ، دلم اهل شکایت نیست.
و مریدان از هوش برفتندی.
= = = = = = = = = = = = = = = = =
مریدی بر سر زنان نزد شیخ برفت رقعه ای به شیخ داد و عرض کرد یا شیخ قبض گازتان آمد.
فغان و ناله از مریدان برخاست.
شیخ گریان فرمود : کاش قبض روح می شدیم و قبض گاز نمی شدیم ، حال آن کلنگ بده ببینم.
مرید عرض کرد : یا شیخ این کلنگ نیست قبض است.
فرمود : هرچه که هست خانه مان را ویران بکرده.
پس نیک در قبض نگریست که صفرهایش از قبض برون زده بود.
فرمود : به گمانم هیزم نیز گران گشته. بگردید و تپاله جمع کنید که گر آن هم گران شود بی گمان بیچاره ایم.
خوشا تپاله و وفور بی مثالش *** نه به این گاز و بهای بی زوالش
و مریدان خون بگریستند .
= = = = = = = = = = = = = = = = =
شیخ را پرسیدند : اینترنت ایران به چه ماند ؟
فرمود : به زنبور بی عسل.
عرض کردند : یا شیخ ، اینکه قافیه نداشت.
فرمود : واقعیت که داشت .
و مریدان رم کردندی و به صحرا برفتندی.
سمیه خیلی زیبا بود ممنونم آقا رضا
چهارشنبه 16 فروردین 1391 11:06 ق.ظ
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم

در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد

چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟

چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟

خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی

خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم

خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!
چهارشنبه 16 فروردین 1391 10:28 ق.ظ
تو برای سوزاندن

ومن برای سوختن!

در زمانه ای که نارفیقی رسم رفاقت است.

خیالی نیست...

چهارشنبه 16 فروردین 1391 08:24 ق.ظ
سلام خوبی امیدوارم تعطیلات بهت خوش گذشته باشه
اون دیگه كی بوده كه تا این حد كنترل میكنه شوهرشو بیچاره مرده
چهارشنبه 16 فروردین 1391 06:32 ق.ظ
سلام

ایشاا... خوش گذشته باشه ، ضمنا فقط مردم نور آباد محروم نیستن ، تمام روستاییان کشور ما ما محرومند ، من به تمام نقاط ایران رفتم اصلا بهشون رسیدگی نمیشه
سه شنبه 15 فروردین 1391 09:42 ب.ظ
سه شنبه 15 فروردین 1391 09:31 ب.ظ
♥سلام سمیه خانوم
-♥
--♥
---♥
-----♥
-------♥
--------♥
---------♥
-----------♥
-------------♥
,•’``’•,•’``’•,
.’•,`’•,*,•’`,•’
....`’•,,•’`
،،،،،،،،،،،،¨€¨€¨€¨€¨€
،،،،،،،،،،¨€¨€▒▒▒¨€¨€
،،،،،،،،¨€▒▒▒▒▒▒¨€¨€
،،،،،،،،¨€▒▒▒▒▒▒▒¨€¨€
،،،،،،¨€¨€▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒¨€¨€،،،،¨€
،،،،،،¨€▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒▒¨€،،،،،،¨€
،،،،¨€¨€▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒¨€،،،،،،¨€
،،،،¨€▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒¨€،،،،،،¨€
،،،،¨€▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒¨€،،¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€
،،،،¨€¨€▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒¨€،،¨€¨€¨€¨€¨€،،،،¨€
،،،،،،¨€▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒▒¨€¨€¨€¨€¨€¨€
،،،،،،¨€¨€▒▒▒¨ˆ¨ˆ▒▒▒¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€
،،،،¨€¨€¨€¨€▒▒▒▒▒▒¨€¨€¨€¨€¨€¨€▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒¨€¨€¨€
،،¨€¨€▒▒¨€¨€▒▒▒▒¨€¨€¨€¨€¨€¨€▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒▒▒▒¨€¨€
¨€¨€▒▒▒▒¨€¨€▒▒¨€¨€¨€¨€¨€¨€▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒▒▒¨€¨€
¨€▒▒▒▒▒▒¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒▒▒¨€
¨€▒▒▒▒▒▒▒▒¨€¨€¨€¨€¨€▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒▒▒¨€¨€
¨€¨€▒▒▒▒▒▒¨€¨€¨€¨€¨€▒▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒▒¨€¨€¨€
،،¨€¨€▒▒▒▒▒¨€¨€¨€▒¨€¨€▒▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒▒▒¨€¨€
،،،،¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€▒▒▒▒¨€¨€▒▒▒▒▒▒▒▒▒¨€¨€¨€¨€
،،،،،،،،،،،،¨€▒▒▒▒▒▒▒¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€
،،،،،،،،،،،،¨€¨€▒▒▒▒▒▒▒¨€¨€
،،،،،،،،،،،،،،¨€¨€▒▒▒▒▒▒¨€¨€
،،،،،،،،،،،،،،،،¨€¨€▒▒▒▒¨€¨€
،،،،،،،،،،،،،،،،،،¨€ ¨€¨€¨€¨€
,•’``’•,•’``’•,
.’•,`’•,*,•’`,•’
....`’•,,•’`
-----------♥
---------♥
--------♥
-------♥
-----♥
---♥
--♥
سه شنبه 15 فروردین 1391 09:17 ب.ظ
مرسی عزیزم که به یادمی...
سه شنبه 15 فروردین 1391 09:01 ب.ظ
سلام تولد داریم شماودوستاتون دعوتید
سه شنبه 15 فروردین 1391 06:16 ب.ظ
دورتر بایست! مهربانی هایت دلتنگی ام را بیشتر میکند
سه شنبه 15 فروردین 1391 06:15 ب.ظ

سلام دوست عزیز،خسته نباشید
وبلاگ بسیاری قشنگی داری
اگه دوست داری میتونی منو با
❤***ܓღحس مبهم ღܓ***❤
لینک کنی!!
خوشحال میشم به وبلاگ خودت سر بزنی
سه شنبه 15 فروردین 1391 06:11 ب.ظ
می ترسم از نبودنت...

و از بودنت بیشتر!

نداشتن تو ویرانم میكند...

و داشتنت متوقفم!

وقتی نیستی كسی را نمی خواهم.

و وقتی هستی" تو را" می خواهم.

رنگهایم بی تو سیاه است ،و در كنارت خاكستری ام

خداحافظی ات به جنونم می كشاند...

و سلامت به پریشانیم...

بی تو دلتنگم و با تو بی قرار....

بی تو خسته ام و با تو در فرار...

در خیال من بمان

از كنار من برو

من خو گرفته ام به نبودنت
سه شنبه 15 فروردین 1391 05:33 ب.ظ
kheili khoshgele Thank You! baby

Vali Ta jayi ke Mitoni ba Fonte kochik benevis Shik tar mishe :xx


be ma Ham Sar bezan

Kiyan
سه شنبه 15 فروردین 1391 05:21 ب.ظ
سلام....
امیدوارم سال خوبی را شروع کرده باشید .خاطره لرستان رفتنتون هم جالب بود.
موفق باشید.
سه شنبه 15 فروردین 1391 12:07 ب.ظ
اعترافات (3)


- اعتراف می کنم که: دوستم زنگ زد خونمون گفت علیرضا امروز میای سر کار؟ گفتم نه شهرستانم! بعدش فهمیدم چه گندی زدم چون به خونه زنگ زده بود نه موبایل!

- اعتراف می کنم که: بچه بودم یه کارتون نشون می داد که مورچه زیره فیله یه سوزن می زاره و فیله میره هوا. منم زیره یه بنده خدایی سوزن گذاشتم که بره هوا، جیغ زد ولی متاسفانه نرفت هوا!

- اعتراف می کنم که: من بودم که روی صندلی معلم کلاس پنجم پونیز و آدامس می چسبوندم، من بودم که همه گچ های پای تخته رو می پیچوندم، من بودم که وقتی یه کلاس خالی گیر می آوردم با گچ روی دیوارهاش برای معلم ها و مدیر و ناظم فحش می نوشتم. من بودم که می رفتم دستشویی مدرسه تمام شیرهای آب رو تا ته باز می کردم و در می رفتم، من بودم که زمستون ها به شوفاژهای کلاس ویکس می مالیدم که حال همه بهم بخوره و کلاس تعطیل بشه...

- اعتراف می کنم که: همین که چشم مامانم رو دور می دیدم، هرچی تور و پارچه خوشگل داشتیم اعم از سفید و سبز و سرخابی جمع می کردم. یه لحاف کوچولو هم داشتم خیلی خوشگل بود. بعد می رفتم تو اتاق همه این ها رو با هم می انداختم روی سرم، کلی حال می کردم که مثلا عروس شدم. اون زیر از گرما و کمبود اکسیژن خفه می شدم. می اومدم بیرون نفس می گرفتم، بعد دوباره به عروس بودنم ادامه می دادم! مامانم که وضع رو اینجوری دید یه لباس به اصطلاح عروس واسم خرید...

- اعتراف می کنم که: بچه که بودم دوس داشتم 20 قلو دختر داشته باشم!

- اعتراف می کنم که: بچه که بودم هدیه روز مادر به مامانم شناسنامش رو دادم. با این توضیح که توی تموم برگه هاش نقاشی کشیده بودم که خوشحال شه!
سه شنبه 15 فروردین 1391 11:16 ق.ظ
سلام
امیدوارم تعصیلات خوش گذشته باشه
سه شنبه 15 فروردین 1391 02:05 ق.ظ
سلام خانومی
ایشالا كه همیشه شاد و سرحال باشی
خوش به حالت
من عاشق شهرای كوچیكم
صداقت و سادگی و بی ریایی و محبت خالصانه و بی انتظار معمولا بین اونا پررنگ تره، قابل باورتره

آخه من آدمهای ساده را دوست دارم
همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند!
همان ها که برای همه لبخند دارند !
همان ها که همیشه هستند،
برای همه هستند!

آدم های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت ها تماشا کرد؛
عمرشان کوتاه است!!

بس که هر کسی از راه می رسد
یا ازشان سوء استفاده می کند
یا زمینشان می زند
یا درس ساده نبودن بهشان می دهد

آدم های ساده را دوست دارم
بوی ناب “ آدم ” می دهند

موفق باشی دوست من
دوشنبه 14 فروردین 1391 06:32 ب.ظ
من اومدم بدوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووبیا که آپم
من اومدم بدوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووبیا که آپم
من اومدم بدوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووبیا که آپم
من اومدم بدوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووبیا که آپم
من اومدم بدوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووبیا که آپم
من اومدم بدوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووبیا که آپم
من اومدم بدوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووبیا که آپم
من اومدم بدوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووبیا که آپم
دوشنبه 14 فروردین 1391 05:08 ب.ظ
سلام
"جانا سخن از زبان ما می گویی"
کاش کاری از دست ما برای مردم اون مناطق محروم برمی اومد.
دوشنبه 14 فروردین 1391 03:52 ب.ظ
آن زمانی که زمان یاد ندارد چه زمان

در مکانی که مکان یاد ندارد چه مکان

نه شبی بود و نه روزی و نه چرخی، نه جهان

نه پری بود و نه جبرئیل و نه دوزخ نه جنان

دل من در پی یک واژه بی خاتمه بود

اولین واژه که آمد به نظر فاطمه بود

سلام با وفا. کم پیدایی؟؟؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30