تبلیغات
احساس بارانی - افكار مدرنیته
 
درباره وبلاگ


ببخش باران....
ببخش ...
که تو می باری و ما شسته نمی شویم ....

مدیر وبلاگ : سمیه
پیوندها
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دریافت همین آهنگ
head>

دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما
احساس بارانی
آخرین برگ سفرنامه ی باران این است که زمین چرکین است...




این روزها آدم ها هم مدرن تر شده اند . انگار تكنولوژی روی افكارشان تاثیر گذاشته . زمانی نه چندان دور زشتی بعضی حرفها و كلمات همه گیر شده بود .... واژه ها به راحتی بكار برده نمی شد و انگار آدمها برای واژه ها هم حرمت قائل بودند .

اما این روزها تنها چیزی كه آدمها را به این نوع زندگی دلخوش می كند رفاه است ..... شاید یادمان رفته برای بدست آوردن این به اصطلاح رفاه چه چیز ها كه از دست نداده ایم ....

روزگاری باید خیلی پرس و جو می كردی تا زن یا مردی را ببینی كه از همسرش جدا شده ..... اما این روزها در هر فامیل و قوم و خویشی چند نفری هستنند كه تحمل بودن در كنار همسرشان را نداشته اند و تیر خلاص را زده اند... بعضی آدمهای دور و بر نگاه های ویژه ای به آدم های مطلقه دارند.اگر زن باشی بیشتر در تیررس آدمها خواهی بود. وقتی زن باشی شاید بعنوان جنس دست دو نگاهت كنند .... شاید به دنبال این باشند كه طعمه شان شوی و بعد هم همه قصور گردن خودت بیافتد كه مطلقه ای.... شاید همه غیر همجنس هایت برای بدست آوردنت با هم رقابت كنند ، به خودشان اجازه بدهند از طرز لباس پوشیدن و نوع بیان حرفهایت برداشتهای مختلف كنند. برداشت هایی كه دلخواه خودشان هست . حتی اگر با آدمها صادقانه رفتار كنی آنها تك تك اعمالت را پای قصد و غرض می گذارند ....

شاید دیگر پیش خیلی از آدمها جایگاهی نداشته باشی و خیلی از مردها  به زنشان سفارش كنند كه از تو بپرهیزند تا زندگی شان در امان باشد ....

راستی مگر تو بیماری واگیرداری كه این همه افكار بد در موردت هست ؟؟؟؟؟

كاش فقط یك بار با خودشان فكر  كنند شاید برداشتشان اشتباه است ؟؟؟

 

پی نوشت 1: دیروز یكی از آشنایان سوار ماشینم شد و بعد از كلی تعارف های الكی گفت كه ماشینش را فروخته تا بتواند پول پیش خانه اش را جور كند !!!! خندیدم و گفتم شوهرت چی كار كرد؟؟؟

گفت : چند ماهه كه  ازهم جدا شدیم ...

سالها بود كه می دونستم با هم مشكل دارند اما فكر میكردم شاید بخاطر چند تا بچه اش بمونه ....

وقتی خواست پیاده بشه نگاه معنی داری كرد و گفت : دیگه خیلی وضعش خراب شده بود ..... اصلا نمی تونستم تحملش كنم .....

پیش خودم گفتم : عیاشی تا چه حد ؟؟؟؟ تف به آدمهایی كه به بچه شون هم رحم نمی كنند.....

 

پی نوشت  2(بی ربط) : به مامان قول دادم تا روز مادر باهم دعوا نكنیم .... دعا كنید موفق بشم .سه روزش رو به زور تحمل كردم ....





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : سمیه
نظرات ()
یکشنبه 5 شهریور 1396 08:46 ق.ظ
It is perfect time to make some plans for the future and it's time to be happy.

I have read this post and if I could I want to suggest you
some interesting things or tips. Maybe you can write next articles referring
to this article. I wish to read even more things about
it!
جمعه 13 مرداد 1396 09:44 ق.ظ
I'm gone to convey my little brother, that he should also visit this web site on regular basis to take updated from most up-to-date news.
شنبه 7 مرداد 1396 12:57 ق.ظ
Appreciating the commitment you put into your blog and in depth information you present.
It's great to come across a blog every once in a while that isn't
the same outdated rehashed material. Great read! I've bookmarked your site and
I'm including your RSS feeds to my Google account.
جمعه 6 مرداد 1396 06:05 ب.ظ
Hi to every body, it's my first pay a visit of this web site; this webpage
contains awesome and really excellent information for readers.
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 06:43 ق.ظ
Hi there to all, for the reason that I am genuinely eager of reading this weblog's post to be updated on a regular
basis. It contains fastidious data.
سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 03:17 ب.ظ
همه پستها ینخونده رو خوندم.
مثل همیشه زیبا می نویسید سمیه خانم
علی اقا چطوره؟
نی نی دار نشدید؟
سمیه سلام آقای زنده ....
ما نامزد یم ....
شنبه 23 اردیبهشت 1391 06:52 ق.ظ
بی محبت مادر/ یک قنات بی آبم

مثل راه بی مقصد / مثل عکس بی قابم

بی محبت مادر / از شکوفه ها دورم

یک کبوتر بی بال / یک چراغ بی نورم

بی محبتِ مادر / چون لبان بی لبخند

ساکتم و غمگینم / مثل بلبلی در بند

بی محبت مادر / در دلم صفایی نیست

از بهار در قلبم / هیچ رد پایی نیست


تبریک به شما و خانواده محترم
شنبه 23 اردیبهشت 1391 01:19 ق.ظ
سلام. ببخشید چند وقته سرم شلوغه وقت نمی کنم آپ کنم.
خلاصه شرمنده آبجی!
و مرسی از پی گیریت!
جمعه 22 اردیبهشت 1391 12:24 ب.ظ
آخرین حقیقت عشق

عشق چیزی ست که

حس شدنیست ، نه گفتنی

داد نیست ، نه فروختنی

موقعی میاد که انتظارشو نداری

وتر کت می کنه که بهش احتیاج داری ...

pisha pish veladat hazrat
fateme va roz zano
beheton tabrik migam
جمعه 22 اردیبهشت 1391 11:22 ق.ظ
«به یاد مادر»

وقتی به من سستی رسید

تاب وتوان ازتو رسید

آنگاه که گشتم نا اُمید

گفتار عشق از تو رسید

وقتی غُبار بر دل نشست

عَطر وگلاب از تو رسید

تشنه که دیدیم در کویر

شربتِ سَرد از تو رسید

زخمی که بر تنم رسید

مَرهم زخم از تو رسید

وقتی بدیدم من جفا

بی غل وغش مهرت رسید

محتاج مهرت یافتیم

دریای لطف از تو رسید

وقتی توبودی در برم

شادی شتابان در رسید

وقتی برفتی از برم

تنهایی وظلمت رسید

داغ فراقت بر دلم

شعله کشان از راه رسید

جاوید مهرت بر دلم

تا زندگی پایان رسید

مادر چه گویم وصف تو

قاصر زبانم در رسید

پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 11:02 ب.ظ
سلام دوست من ممنون از اینکه در روزهای که من کمرنگ هستم منو یاد میکنی بوس بوس
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 06:14 ب.ظ
کاش خدا منو ببینه ببینه چه گیج و خسته م
دستمو محکم بگیره بگه که نترس من هستم
کاش فقط یه بار دیگه با چشام تو رو ببینم
حاضرم تا ته عمرم پای این حسرت بشینم
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 04:34 ب.ظ
بادو مطلب آپم بدو بیا
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 12:40 ب.ظ
ســـلام دوست خوبم من وبلاگ شمارو حدسی از وبلاگ دوستان پیدا کردم ولی حالا انگار انتخابـــم هم عالی بوده خیلی وبلاگ پر ابحت و پر محتوایی داریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

اگه با تبادل لینک موافقید خبرم کنید
منتظر حضور سبزتم
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 10:52 ق.ظ
بی محبت مادر



یک قنات بی آبم



مثل راه بی مقصد



مثل عکس بی قابم



بی محبت مادر



از شکوفه ها دورم



پیشاپیش روز زن ، مادر


بر شما و خانواده محترم مبارک باد
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 08:45 ق.ظ
گاه می رویـم تا برسیـم‎ ...

گاه می رویم تا برسیم.
کجایش را نمی ‌دانیم.
فقط می‌ رویم تا برسیم ...



بی خبر از آنکه همیشه رفتن راه رسیدن نیست.
گاه برای رسیدن باید نرفت، باید ایستاد و نگریست.
باید دید، شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت کند.
باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده ...



گاه رسیده ای و نمی‌ دانی
و گاه در ابتدای راهی و گمان می کنی رسیده ای
مهم رسیدن نیست، مهم آغاز است
که گاهی هیچ روی نمی دهد
و گاهی می شود بدون آنكه خواسته باشی!



پدرم می گفت تصمیم نگیر!
و اگر گرفتی آغاز را به تأخیر انداختن، نرسیدن است
اما گاهی آغاز نکردنِ یک مسیر بهترین راه رسیدن است



گاه حتی لازم است بعد از نمازت بنشینی و فکر کنی،
ببینی كه ورای باورهایت چیست؟
ترس یا اشتیاق یا حقیقت؟



گاهی هم درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی و غذا بدهی؛
ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟



یا پای کامپیوترت نباشی، گوگل و یاهو و فلان را بی‌خیال شوی
با خانواده ات دور هم بنشینید، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و
ببینی زندگی فقط همین صفحه نمایش و فضای مجازی نیست ...



شاید هم بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی
در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟



لازم است گاهی عیسی باشی
ایوب باشی
و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آیی و
از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و با خود بگویی:
سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم ...
آیا ارزشش را داشت؟



سپس کم کم یاد می ‌گیری
که حتی نور خورشید هم سوزاننده است اگر زیاد آفتاب بگیری
می آموزی كه باید در باغ خود گل پرورش دهی
نه آنكه منتظر کسی باشی تا برایت گلی بیاورد.
یاد می ‌گیری که می‌ توانی تحمل کنی که در خداحافظی محکم باشی
و یاد می گیری که بیش از آنكه تصور می كردی خودت و عمرت ارزش دارد
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 12:12 ق.ظ
سلام...
فکر کردن به این اینجور آدما چقدر حال آدم رو بد می کنه...
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 10:50 ب.ظ

`*.¸.*´
¸.•´¸.•*¨) ¸.•*¨)
(¸.•´ (¸.•´ .•´ ¸¸.•¨¯`•.
¸.•´¸.•*¨) ¸.•*¨)
(¸.•´ (¸.•´ .•´ ¸¸.•¨¯`•.
_____xxxxxxxx________xxxxxxxx
____xxxxxxxxxx______xxxxxxxxxxx
___xxxxxxxxxxxxx___xxxxxxxxxxxxx
___xxxxxxxxxxxxxx_xxxxxxxxxxxxxx
___xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx
____xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx
_____xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx
______xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx
_________xxxxxxxxxxxxxxxxxx
___________xxxxxxxxxxxxx
_____________xxxxxxxxx
______________xxxxxx
_______________xxxx
_______________xxx
_./'\._¸¸.•¤**¤•.¸.•¤**¤•..•¤ **¤ •.¸.•¤**¤•..
*•. .•* *l
/.•*•.\ ¸..•¤**¤•.,.•¤**¤•.*.•¤**¤•.¸
سلام عزیزم آپـــــم...
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 09:59 ب.ظ
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 08:37 ب.ظ

شعری است از "محمد کاظم کاظمی" شاعر افغان خطاب به ایرانیان به هنگام مراجعت به کشورش ؛؛

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم ، پیاده خواهم رفت

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد
و سفره ای که تهی بود بسته خواهد شد

و در حوالی شب های عید همسایه
صدای گریه نخواهی شنید همسایه

همان غریبه که قلک نداشت خواهد رفت
و کودکی که عروسک نداشت خواهد رفت

منم تمام افق را به رنج گردیده
منم که هر که مرا دیده ، در گذر دیده

به هر چه آینه تصویری از شکست من است
به سنگ سنگ بناها ، نشان دست من است

اگر به لطف و اگر به قهر می شناسندم
تمام مردم این شهر می شناسندم

شکسته می گذرم امشب از کنار شما
و شرمسارم از الطاف بی شمار شما

من از سکوت شب سردتان خبر دارم
شهید داده ام ، از دردتان خبر دارم

تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم
تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم

اگرچه تلخ شد آرامش همیشه تان
اگرچه کودک من سنگ زد به شیشه تان

دم سفر مپسندید نا امید مرا
ولو دروغ ، عزیزان ، حلال کنید مرا

تمام آنچه ندارم ، نهاده ، خواهم رفت
پیاده آمده بودم ، پیاده خواهم رفت ؛؛؛

برای اثبات کوری کافی است که انسان چشمهای نگران خدا را نبیند
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 05:49 ب.ظ
سلام بدو بیا
سلام بدو بیا
سلام بدو بیا
سلام بدو بیا
سلام بدو بیا
سلام بدو بیا
سلام بدو بیا
سلام بدو بیا
سلام بدو بیا
سلام بدو بیا
سلام بدو بیا
سلام بدو بیا
سلام بدو بیا
سلام بدو بیا
سلام بدو بیا
سلام بدو بیا
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 04:51 ب.ظ
AZ WEBLAGETUN PAYAMAYE KHUBI MIGIRAM!
OMIDVARAM MOVAFAGH BASHIN...
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 04:50 ب.ظ
SALAM SOMAYE KHANUUUM!
KHUBIN SHOMA>
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 04:23 ب.ظ
سلام سمیه جون.
عزیزم من هر از گاهی به وبت سر میزنم و خیلی زیباست
ولی هر وقت در مورد بحث كردن با مامانت می نویسی دلم می گیره
مامانا جز بهترین مخلوقات خداست. لطفا باهاش بحث نكن یه روزی پشیمون می شی هااااا....
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 04:11 ب.ظ
وقتی که گریه کردیم گفتن بچه ای...

وقتی خندیدیم گفتن دیوونه ای...

وقتی جدی بودیم گفتن مغروری...

وقتی شوخی کردیم گفتن سنگین باش...

وقتی که حرف زدیم گفتن پر حرفی...

وقتی ساکت شدیم گفتن عاشقی..

و حالا که عاشق شدیم میگن گناهه.......
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 03:38 ب.ظ
جااب بود
سپاس که سر زدی
بازم سر بزن
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 03:25 ب.ظ
سلام سیمه خوبی

خدا قسمت هیچکس نکنه
آمین
جــدایــی درد بـــی درمـان عشق اسـت

جــدایــی حرف بــی پـایـان عشق اسـت

جــدایــی قـــصــــه هــای تــــلـــخ دارد

جــدایــی نــالــ ــ ـه هــای سـخــت دارد

جــدایــی شــاه بــی پـــایـان عشق اسـت

جــدایــی راز بــی پـــایــان عشق اسـت

جــدایــی گــریـــ ــه و فــریـــ ـــاد دارد

جــدایــی مـــ ــــرگــ ـــــ دارد درد دارد

خـــدایــ ــا دور کــن درد جــدایـــی
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 03:04 ب.ظ
ممنون که به وبلاگم سرمیزنی چشم بازم بهت سرمیزنم
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 02:43 ب.ظ

سمیه

واقعا" دلت میاد با مامانت جر و بحث کنی.
مگه عزیزتر و با محبت تر و دلسوزتر از مادر کسی را سراغ داری؟
حالا اگه یه چیزی هم میگه باید نشنیده بگیریم و بگذریم.
اینهمه حرف بهمون میزنن چیزی نمیگیم
اینم رو بقیه.
تازه مگه خودت چند روز پیش نگفتی که با دوستت چه اتفاقی افتاد.
اما اونجا هم سکوت کردی و گذشتی.
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 01:18 ب.ظ
سلام سمیه

متاسفانه این جدا شدنها اپیدمی شده
اونم بیشتر بخاطر اینه که بدون شناخت ازدواج میکنیم.
واقعا" اینقدر اهل دعوا هستی؟
بابا دست بردار بهت نمیاد اینقدر زود واکنش نشان بدی.
سمیه نه بخدا اتفاقا من آدم آرومی هستم اما نمی دونم چرا اصلا نمی تونم در مورد مامانم خونسردباشم ....
حتما روزی 2-3 بار با هم جر و بحث می کنیم
البته خیلی خیلی خیلی دوستش دارم ها ؟؟؟؟؟؟
اما خب دعوا هم زیاد داریم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30