تبلیغات
احساس بارانی - من زنم...
 
درباره وبلاگ


ببخش باران....
ببخش ...
که تو می باری و ما شسته نمی شویم ....

مدیر وبلاگ : سمیه
پیوندها
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دریافت همین آهنگ
head>

دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما
احساس بارانی
آخرین برگ سفرنامه ی باران این است که زمین چرکین است...




"..من زنم و به همان اندازه از هوا سهم میبرم كه ریه های تو!!

درد آور است كه من آزاد نباشم تا تو به گناه نیوفتی،

قوس های بدنم بیشتر از افكارم به چشم هایت می آیند،

تاسف بار است كه باید لباسهایم را به میزان ایمان تو تنظیم كنم!!!!

 

زنده یاد سیمین دانشور

 

روز زن بر همه نیکوسرشتان بی ادعا مبارک





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 23 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : سمیه
نظرات ()
جمعه 17 شهریور 1396 06:22 ق.ظ
Hey there! Do you know if they make any plugins to assist with SEO?
I'm trying to get my blog to rank for some targeted keywords but I'm not seeing
very good results. If you know of any please share. Thanks!
یکشنبه 15 مرداد 1396 07:31 ق.ظ
I was recommended this web site by means of my cousin. I'm no longer
positive whether this put up is written by way of him as nobody else
recognise such specific approximately my trouble. You are incredible!

Thank you!
جمعه 13 مرداد 1396 06:47 ق.ظ
My coder is trying to convince me to move to .net from PHP.
I have always disliked the idea because of the expenses.
But he's tryiong none the less. I've been using Movable-type on a variety of websites for
about a year and am nervous about switching
to another platform. I have heard fantastic things about blogengine.net.

Is there a way I can transfer all my wordpress posts into it?
Any kind of help would be greatly appreciated!
شنبه 7 مرداد 1396 09:26 ب.ظ
I have been surfing online more than 2 hours today, yet I never found any interesting
article like yours. It is pretty worth enough for me.
In my opinion, if all website owners and bloggers made good content as you did, the net will be much more useful than ever before.
جمعه 6 مرداد 1396 11:55 ب.ظ
These are genuinely wonderful ideas in concerning blogging.

You have touched some good points here. Any way keep up wrinting.
جمعه 30 تیر 1396 02:29 ق.ظ
I every time used to read paragraph in news papers but now as
I am a user of internet so from now I am using net for content,
thanks to web.
دوشنبه 12 تیر 1396 09:20 ق.ظ
Way cool! Some very valid points! I appreciate you writing this article and the rest of the site is
extremely good.
چهارشنبه 3 خرداد 1396 12:29 ب.ظ
Incredible! This blog looks exactly like my old one!
It's on a completely different subject but it has pretty much the same page layout and design. Excellent choice of colors!
سه شنبه 2 خرداد 1396 04:02 ب.ظ
Excellent post. Keep writing such kind of information on your page.
Im really impressed by your site.
Hello there, You've performed an incredible job. I'll definitely digg it and personally suggest to my friends.

I am confident they'll be benefited from this web site.
شنبه 2 اردیبهشت 1396 02:31 ب.ظ
Heya excellent blog! Does running a blog such as this require a massive amount work?
I've very little knowledge of coding however I had been hoping to start my
own blog in the near future. Anyways, if you have any
ideas or techniques for new blog owners please share.

I know this is off topic however I simply needed to ask. Appreciate it!
چهارشنبه 10 خرداد 1391 11:29 ق.ظ
چرا خانوما همش فكر میكنن حقشون ضایع شده؟
سمیه لابد شده ؟؟؟؟؟
چهارشنبه 10 خرداد 1391 11:28 ق.ظ
عالی بود.
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 08:55 ق.ظ
سلام وبلاگتون قشنگ بود . از مطالبتون استفاده كردم.موفق و پیروز باشید.
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 08:46 ق.ظ



گفتـگوهای کـودکـانه با خـدا

خدای عزیز!
به جای اینکه بگذاری مردم بمیرند و مجبور باشی آدمای جدید بیافرینی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمی‌کنی؟

خدای عزیز!
شاید هابیل و قابیل اگر هر کدام یک اتاق جداگانه داشتند همدیگر را نمی‌کشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده.


خدای عزیز!
آیا تو واقعاً نامرئی هستی یا این فقط یک کلک است؟

خدای عزیز!
این حقیقت داره اگر بابام از همان حرف‌های زشتی را که توی بازی بولینگ می‌زند، تو خانه هم استفاده کند، به بهشت نمی‌رود؟

خدای عزیز!
آیا تو واقعاً می‌خواستی زرافه اینطوری باشه یا اینکه این یک اتفاق بود؟

خدای عزیز!
من به عروسی رفتم و آن‌ها توی کلیسا همدیگر را بوسیدند. این از نظر تو اشکالی نداره؟

خدای عزیز!
آیا تو واقعاً منظورت این بوده که "نسبت به دیگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار می‌کنند؟" اگر این طور باشد، من باید حساب برادرم را برسم.


خدای عزیز!
بخاطر برادر کوچولویم از تو متشکرم، اما چیزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، یک توله سگ بود.

خدای عزیز!
وقتی تمام تعطیلات باران بارید، پدرم خیلی عصبانی شد. او چیزهایی درباره‌ات گفت که از آدم‌ها انتظار نمی‌رود بگویند. به هر حال، امیدوارم به او صدمه‌ای نزنی.


خدای عزیز!
از همۀ کسانی که برای تو کار می‌کنند، من نوح و داود را بیشتر دوست دارم.

خدای عزیز!
فکر نمی‌کنم هیچ کس می‌توانست خدایی بهتر از تو باشد. می‌خوام اینو بدونی که این حرفو بخاطر اینکه الان تو خدایی، نمی‌زنم.


خدای عزیز!
ما خوانده‌ایم که توماس ادیسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاس‌های دینی یکشنبه‌ها به ما گفتند تو این کار رو کردی. بنابراین شرط می‌بندم او فکر تو را دزدیده.

خدای عزیز!
آدم‌های بد به نوح خندیدند و گفتند: "تو احمقی چون روی زمین خشک کشتی می‌سازی" اما اون زرنگ بود. چون تو رو فراموش نکرد. من هم اگر جای اون بودم همین کارو می‌کردم.

خدای عزیز!
لازم نیست نگران من باشی. من همیشه دو طرف خیابان را نگاه می‌کنم.

خدای عزیز!
هیچ فکر نمی‌کردم نارنجی و بنفش به هم بیان. تا وقتی که غروب خورشیدی رو که روز سه‌شنبه ساخته بودی، دیدم، معرکه بود.
سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 06:42 ب.ظ
سلام كجایی ؟بهم سرنمیزنی ؟
سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 06:10 ب.ظ
dir residam ama ruzet mobarak.bazam behem sar bezan.moafagh bashi.bye
سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 10:48 ق.ظ
سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 09:41 ق.ظ
زمانی که اعراب به ایران حمله کردن یکی از اعراب از یک مرد ایرانی پرسید :
چرا زنان شما حجاب ندارند
و مرد ایرانی پاسخ داد :
حجاب زنان ما پلک مردان ماست

روز زن مبارک اگه دوست داشتین به منم سر بزنین خوشحال میشم

همیشه بارانی...
سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 09:30 ق.ظ
رنجنامه(3)


وقتی که 25 ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزینه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گریه می کرد بهت گفت که: دلم خیلی برات تنگ می شه تو هم بجاش یه جای دور رو برای زندگیت انتخاب کردی که مادرت مزاحم نباشه

وقتی که 30 ساله بودی، اون، از طریق شخص دیگه ای فهمید که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد تو هم با گفتن این جمله، ازش تشکر کردی، "همه چیز دیگه تغییر کرده" و چون خانومت میخواست بره پارک فوری قطع کردی

وقتی که 40 ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا سالگرد وفات پدرت رو یادآوری کنه تو هم با گفتن"من الان خیلی گرفتارم" ازش تشکرکردی و بهش تسلیت گفتی

وقتی که 50 ساله بودی، اون، دیگه خیلی پیر بود و مریض شد و به مراقبت و کمک تو احتیاج داشت تو هم با سخنرانی کردن در مورد اینکه والدین، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی

و سپس، یک روز بهت میگن مادرت در تنهائی مرده و چند روز بعد جنازه بو گرفته اون را همسایه ها پیدا کردن و تو ............ و تو راحت میشی، اما تمام کارهایی که تو (در حق مادرت) انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود میاد چون دیگه کسی نیست که فقط بخاطر خودت نه بخاطر چیزهای دیگه، تو رو از صمیم قلب دوست داشته باشه ...


با توام دوست من؛ اگه مادرت، هنوز زنده هست، فراموش نکن که بیشتر از همیشه بهش محبت کنی ...
و، اگه تو و این دنیای فانی رو ترک کرده، محبت های بی دریغش رو فراموش نکن و به راحتی از اونها نگذر و از خدا بخواه که اونو بیامرزه.
همیشه به یاد داشته باش که به مادرت محبت کنی و اونو دوست داشته باشی، چون در طول عمرت فقط یک مادر داری ولی هزاران دوست، هزاران فرصت تفریح، هزاران ساعت وقت برای کارهای دیگه و ...


ایکاش من هم مثل خیلی از شماها، خدا لذت وجود مادر رو ازم نگرفته بود.
شاید امروز وقتی مادرم را می دیدم رویش را میبوسیدم و بهش میگفتم مادرم دوستت دارم و به دوستانم هم میگفتم که من از ته قلبم مادرم را دوست دارم.
آره همه بدونید دوست داشتن مادر اون هم از ته قلب کار چندان بعید و سختی نیست ...
مادرتون رو دوست داشته باشید که این دوست داشتن سرآغاز تمام عشق هاست.
سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 09:09 ق.ظ
زن عشق می كارد و كینه درو می كند...
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر
می تواند تنها یك همسر داشته باشد
و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی...
برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است
و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج كنی...
در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو...
او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی...
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی...
او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر باشد...
او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی...
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر...
و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛
پیر می شود و میمیرد...
و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند
چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،
زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛
گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛
سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند...
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...!
و این رنج است...

دکتر شریعتی
سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 09:06 ق.ظ
سلام...............جالب بود مثه همیشه!
آپم...
دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 10:29 ب.ظ
نجار ها هم کورند..؟؟
هنوز هم تخت دو نفره میسازند نمی بینند
همه تنهاییم حتی آنهایی که دو نفره می خوابند...!!
دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 09:52 ب.ظ
رنجنامه(2)


وقتی که 14 ساله بودی، اون، هزینه اردو یک ماهه تابستانه تو رو پرداخت کرد تو هم، ازش تشکر کردی، با فراموش کردن زدن یک تلفن یا نوشتن حتی یک نامه ساده

وقتی که 15 ساله بودی، اون، از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگیره و ابراز محبت کنه... تو هم با قفل کردن درب اتاقت! نمی ذاشتی که وارد اتاقت بشه و اینجوری ازش تشکر کردی که خستگیش کاملا در بره

وقتی که 16 ساله بودی، اون بهت یاد داد که چطوری ماشینش رو برونی و به تو رانندگی یاد داد تو هم هر وقت که می تونستی ماشین رو بر می داشتی و می رفتی و بعضی وقتها هم خوردش میکردی

وقتی که 17 ساله بودی، وقتیکه اون منتظر یه تماس مهم بود تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اینطوری ازش تشکر کردی

وقتی که 18 ساله بودی، اون، در جشن فارغ التحصیلی دبیرستانت، از خوشحالی گریه می کرد تو هم، بخاطر این همه زحمتی که برات کشیده بود تا تموم شدن جشن، پیش مادرت نیومدی

وقتی که 19 ساله بودی، اون، شهریه دانشگاهت رو پرداخت، همچنین، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد تو هم با گفتن یه خداحافظِ خشک و خالی، بیرون خوابگاه ازش جدا شدی، به خاطر اینکه نمی خواستی بهت بگن بچه مامانی و اون هموم جا خشکش زد

وقتی که 20 ساله بودی، اون، ازت پرسید که، آیا شخص خاصی(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟ تو هم، ازش تشکر کردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره من خودم واسه زندگیم بلدم تصمیم بگیرم

وقتی که 21 ساله بودی، اون، بهت پیشنهاد یک خط مشی برای آینده ات داد تو هم، با گفتن این جمله ازش تشکر کردی : من نمی خوام مثل تو باشم، فکرای تو قدیمی است و دنیا عوض شده

وقتی که 22 ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصیلی دانشگاهت در آغوش گرفت تو هم ازش پرسیدی هزینه سفر به اروپا را برام تهیه میکنی؟!

وقتی که 23 ساله بودی، اون، برای اولین آپارتمانت، بجای کادو یه عالمه اثاثیه داد تو هم پیش دوستات بهش گفتی : اون اثاثیه ها چقدر قدیمی هستن

وقتی که 24 ساله بودی، اون دارایی های تو رو دید و در مورد اینکه، در آینده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد تو هم چون دیگه هیکلت بزرگتر از اون شده بود با دریدگی و صدایی (که ناشی از خشم بود) فریاد زدی : مــادررر، لطفاً، با من کل کل نکنید اعصاب ندارم

دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 03:53 ب.ظ
زن قداست دارد!
برای با او بودن باید زن بود
نه نر...


( تبریك به همه زنان و مادران ایران و ایرانی )
دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 03:36 ب.ظ
سلام سمیه جان.آپت عالی بود.راستی روز زن رو هم بهت تبریک میگم.البته باید ببخشی که زودتر نتونستم بیام نت وبهت بگم.امیدوارم تبریک دست خالی منو با سخاوت بی حدت بپذیری گلم.بازم بهم سر بزن.موفق و پایدار باشی.بای.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 07:57 ق.ظ
پشت چراغ قرمز پسرک با


چشمانی معصوم و دستانی کوچک گفت :


چسب زخم نمیخواهید ؟


پنج تا صد تومن ،


آهی کشیدم


و با خود گفتم :


تمام چسب زخمهایت را هم


که بخرم نه زخمهای من


خوب میشود نه


زخمهای تو ............
یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 11:31 ق.ظ
دنیای این روزای ما باز هم به بهانه ای می گذرد انگاری عادت کرده ایم که همیشه حاشیه ها را بر متن ها ترجیح بدهیم......
یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 11:12 ق.ظ
سلام سمیه جون امیدوارم خوب باشی

از اینکه وب منو لینک کردی خوشحال شدم و من هم وب شما رو به لینک دوستانم اضافه کردم .

با آرزوی یک دوستی ارزشمند و البته پایدار
یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 09:28 ق.ظ
رنجنامه(1)


وقتی که تو 1 ساله بودی، اون (مادر) بهت غذا میداد و تو رو می شست و به اصطلاح تر و خشک می کرد تو هم با گریه کردن و اذیت کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی

وقتی که تو 2 ساله بودی، اون، بهت یاد داد تا چه جوری راه بری تو هم این طوری ازش تشکر می کردی که، وقتی صدات می زد، محل نمیگذاشتی و فرار می کردی

وقتی که 3 ساله بودی، اون، با عشق تمام غذایت را آماده می کرد تو هم با ریختن ظرف غذا، کف اتاق، ازش تشکر می کردی

وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خرید تو هم، با رنگ کردن میز و دیوار ازش تشکر می کردی تا نشون بدی چقدر هنرمندی !

وقتی که 5 ساله بودی، اون لباس شیک به تنت کرد تا به تعطیلات بری تو هم، با انداختن خودت تو گِل، ازش تشکر کردی

وقتی که 6 ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد تو هم، با فریاد زدنِ : من نمی خوام برم!، ازش تشکر کردی
وقتی که 7 ساله بودی، اون، برات وسائل بازی خرید تو هم، با پرت کردن توپ به پنجره همسایه کناری، ازش تشکر کردی

وقتی که 8 ساله بودی، اون، برات بستنی میخرید تو هم، با چکوندن (بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر میکردی

وقتی که 9 ساله بودی، اون، هزینه کلاس های اضافی تو رو پرداخت تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای یاد گیری ازش تشکر کردی و بجاش فقط فکر مسخره بازی بودی

وقتی که 10 ساله بودی، اون، تمام روز رو معطل تو بود و رانندگی کرد تا تو رو از تمرین فوتبال به کلاس تقویتی و از اونجا به جشن تولد دوستانت ببره تو هم، با بیرون پریدن از ماشین، بدون اینکه پشت سرت رو هم نگاه کنی ازش تشکر کردی

وقتی که 11 ساله بودی اون، تو و دوستت رو برای دیدن فیلم به سینما برد تو هم ازش خواستی که در یه ردیف دیگه بشینه و بگذاره که راحت باشین و اینجوری ازش تشکر کردی که زحمت کشیده !

وقتی که 12 ساله بودی، اون، تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلویزیون و ماهواره بر حذر داشت تو هم، صبر کردی تا از خونه بیرون بره و کار خودت را بکنی و اینجوری ازش تشکر کردی

وقتی که 13 ساله بودی، اون، بهت پیشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی تو هم، اینجوری ازش تشکر کردی: تو سلیقه ای نداری، من هر جور راحتم زندگی میکنم، قیافم مثل این بچه بسیجی ها باشه خوبه !
شنبه 23 اردیبهشت 1391 06:32 ب.ظ
سلام روزت مبارك به وبلاگم سربزن ونظربده منتظرتم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30