تبلیغات
احساس بارانی - خیابان های شهری
 
درباره وبلاگ


ببخش باران....
ببخش ...
که تو می باری و ما شسته نمی شویم ....

مدیر وبلاگ : سمیه
پیوندها
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دریافت همین آهنگ
head>

دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما
احساس بارانی
آخرین برگ سفرنامه ی باران این است که زمین چرکین است...




نمی دانم مثل خیلی از آدمهای شهر هر روز صبح یا عصر ، عابرِ پیادهِ خیابان های شهری یا اینكه تنها ماهی چند بار از آنها عبور می كنی و مغازه هایش را می بینی. فرقی نمی كند گذری عبور كنی ، دنبال آدرسی باشی یا منتظر كسی.... همین كه نگاه های سنگین بعضی ها را حس كنی كافیست . نگاه های بیماری كه منتظر كوچكترین تلنگر از تواند ...بعضی هاشان هم منتظر چیزی نمی مانند . خودشان محترمانه كنارت می ایستند تا تو اگر دلش را داری به كامشان برسانی....

شاید اگر جای دیگر ساكن باشی تفاوت تو و این كاره ها را از روی ظاهرت بفهمند و دور و برت نیایند. اما دریغ كه مردهای این شهر حرمت چادر را هم نگه نمی دارند.... انگار در این شهر تفاوتی بین آدم های این كاره و غیر این كاره وجود ندارد. همین كه برای ثانیه ای گوشه ای منتظر كسی باشی یا سردر گم چیزی ، راننده همه نوع ماشینی نگاهت می كند ، برایت بوق میزند ، كنارت می ایستد ، با تو همكلام می شود و كافیست تو اراده كنی ....

یادم می آید زمانی بابا پیش خودش خوشحال بود كه خانه اش در جای امنی از شهر قرار گرفته. جایی كه آدمها كمتر برای پول سر ودست می شكنند اما چند سال پیش كه با چشم خودش زن عریانی را در كوچه مان دید ، تا مدت ها خواب از چشمش پرید...آری این روزها دردمان تنها فقر و بی فرهنگی آدمهای شهرمان نیست .. این روزها انگار دردمان از چیزهایی است كه روزی افتخارمان بودند ....افتخار من ، افتخار تو ، افتخار كشور مان

راستی پس كی قرار است مردهای این شهر بدانند همه زن های شهر، مثل همسر و خواهرش .... نیستتند ؟؟؟ كی می خواهند یاد بگیرند كه در همه جای دنیا اگر كسی عفیف نبود خودش اعلام می كند اما مردهای این شهر دنبالت راه می افتند و گاهی التماست می كنند تا تو هم مثل خودشان هرزه شوی. چرا همه مردها تصور می كنند وقتی بخواهی دقایقی را ایستاده در خیابانی نظاره گر چیزی باشی باید ... آری انگار باید...

نه آقای محترم ! بیا كمی هرزگی ات را كم كن ....

 

پی نوشت 1: چند روز پیش ساندویچ فروشی بودیم. علی برای سفارش كنار صندوق بود و من نشسته بودم .پسر جوانی كنارم نشست و گفت ببخشید اینجا نشستم . من بتصور اینكه بخاطر شلوغی مغازه نشسته سكوت كردم . وقتی علی برای پرسیدن نوع نوشیدنی با من حرف زد ، پسرك به من و علی نگاهی كرد ، بعدهم خیلی زود بلند شد و رفت .... پیش خودم فكر كردم این روزها دیگر نیازی نیست برای بعضی چیزها تلاشی كنی ، حتی تصمیمی بگیری ....بجایت تصمیم می گیرند ..... خودشان می آیند .... خودشان می روند ...

پی نوشت 2: تن های هرزه را سنگسار می کنند

غافل از آنکه شهر پر از فاحشه های مغزی است


و کسی نمی داند که

 
مغزهای هرزه ویرانگرترند تا تن های هرز   ..."فروغ فرخزاد"





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 20 خرداد 1391 :: نویسنده : سمیه
نظرات ()
شنبه 18 شهریور 1396 07:06 ق.ظ
What's up mates, its wonderful piece of writing concerning teachingand fully defined, keep it up all the time.
شنبه 14 مرداد 1396 09:21 ق.ظ
Hi there would you mind letting me know which webhost you're working with?
I've loaded your blog in 3 different web browsers
and I must say this blog loads a lot quicker then most.
Can you suggest a good web hosting provider at a fair price?

Cheers, I appreciate it!
جمعه 13 مرداد 1396 09:27 ق.ظ
It's a pity you don't have a donate button! I'd without
a doubt donate to this fantastic blog! I suppose for now i'll settle for book-marking and adding your RSS feed to my Google account.
I look forward to new updates and will talk about this
site with my Facebook group. Talk soon!
دوشنبه 9 مرداد 1396 07:19 ق.ظ
Peculiar article, totally what I needed.
شنبه 7 مرداد 1396 12:57 ق.ظ
Hello to all, the contents existing at this web site
are genuinely amazing for people experience, well, keep up the good work fellows.
پنجشنبه 29 تیر 1396 05:33 ق.ظ
You can certainly see your skills in the article you write.
The world hopes for more passionate writers such as you
who aren't afraid to mention how they believe. Always follow your heart.
پنجشنبه 15 تیر 1396 12:57 ب.ظ
Hello there, You have done an excellent job. I'll definitely digg it and in my opinion recommend to my friends.
I'm sure they'll be benefited from this site.
سه شنبه 13 تیر 1396 04:34 ق.ظ
Hello! This is my first comment here so I just wanted to give a quick shout out and say
I truly enjoy reading your articles. Can you suggest any other blogs/websites/forums that deal with the same subjects?

Thanks!
دوشنبه 12 تیر 1396 03:08 ق.ظ
Hello, just wanted to mention, I loved this blog post.
It was practical. Keep on posting!
دوشنبه 1 خرداد 1396 08:04 ب.ظ
Hi there, I read your new stuff like every week.
Your writing style is awesome, keep doing what you're doing!
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 10:46 ق.ظ
Hello! I simply would like to give you a huge thumbs up
for the excellent info you have got here on this post.

I'll be coming back to your website for more soon.
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 05:16 ق.ظ
Stunning quest there. What occurred after? Thanks!
شنبه 2 اردیبهشت 1396 06:44 ب.ظ
It's awesome to pay a quick visit this web site and reading the
views of all mates about this post, while I am also keen of getting knowledge.
دوشنبه 28 فروردین 1396 06:50 ب.ظ
Magnificent goods from you, man. I've understand your stuff previous to and
you're just extremely great. I actually like what you have acquired here, certainly
like what you're stating and the way in which you say
it. You make it enjoyable and you still care for to keep it wise.
I cant wait to read much more from you. This is really a tremendous site.
جمعه 9 تیر 1391 10:22 ب.ظ
Momkene maskhare be nazar biad, vali vaghan ettefagh miofte! Mikhai surate kasi ro ke vaghan duset dare bebini? Ino be 10 nafar befrest bad boro be addresse http://amour-en-portrait.ca.cx/ (in ye bazie faransavie). Surate kasi ke duset dare zaher mishe! Khatare surprise shodan (taghriban 90% shabihe)!" Man khastam in bazio dor bezanam mostaghiman raftam be un address goft intori nemishe! Baiad be 10 nafar befrestish! Nemidunam cetori fahmid, amma majbur shodam in karo anjam bedam bebinam kar mikone
چهارشنبه 7 تیر 1391 05:56 ب.ظ
درود...واقعا که مغز های هرزه خانمان سوز ترند.
سه شنبه 6 تیر 1391 09:34 ق.ظ
خانم قسمتی از حرفاتون درسته ولی نمیدونم چرا شما هم مثل خیلیها اصراردارید شاید هم شبیه آن مردها که فقط هرزگی را مختص جنس مخالفشان میدانند مردها را فقط فقط به هرزگی منتسب کنند اصل موضوع را مخدوش کنید. نمی بینید سرو وضع اکثریت خانمها را دراین شهر و آرایشها ی غلیظ را. هدف ازاین آرایشها و جلوه گریها جز جلب نظر جنس مخالف است؟ این با کدام شرع و آیین جور درمی آید؟ شما نمیدانید که جنس مخالف چه مرد چه زن به یک سری چیزها حساسیت نشان میدهد!تورا به خدا قسم صادق باشید وقتی دختران امروز با آرایش غلیظ و انواع لباسهای رنگی مهیج تنگ و رنگ موههای شرابی و طلایی خرامان در کوچه و برزن ظاهرمیشوند آیا این مورد تایید پیامبران و ائمه و حضرت زهرا و حضرت مریم است؟آیا این طمع جنس مخالف را برنمی انگیزد؟ چادر حرمت دارد ولی همه چادریها هم صالح و سالم نیستند. حجاب یعنی دورنگهداشتن زیباییها جسم از چشم نامحرم. صرف پوشیده شدن که ملاک نیست. مسئله فقط بیحایی مردها نیست بلکه جلافت و بی قیدی برخی از خانمها نیز هست . بله عده ای از زنان مثل شما پاکدامن و نجیب هستند و عده ای از مردان هم چنانکه اشاره کردید دریده چشم و بی ناموس و بی حیا اما آیا این تمام ماجراست؟خوب وقتی چیزی عمومیت یافت ترو خشک با هم میسوزند...شاعره ای که از او قطعه ای را به استناد آوردید اصلا نمونه خوبی برای زن مسلمان و یا نمونه خوبی برای زن ایرانی نیست کسی که مشکلش درد پستانهایش و تیرکشیدن آنهاست و سجاده مادرش روبه دوزخ باز میشود هرچند زنهای خوش آب و رنگ و مردهای سبیل گنده شبه روشنفکرهم نامش را دربوق و کرنا کنند آدم موجهی نیست ابدا.خواهش میکنم انصاف داشته باشید انصاف انصاف.
سمیه سلام سامان
سپاس بابت نظر جامعتون ....با شما موافقم كه گاهی ترو خشک با هم میسوزند...
جمعه 2 تیر 1391 04:20 ب.ظ
دریغ كه مردهای این شهر حرمت چادر را هم نگه نمی دارند....

هه هه ...بعضی چادر به سرها حرمتش رو شکستن ...دیگه حرمتی نمونده!

ولی ما داریم سریع میریم پایین :( قبول دارم.تو این نسل اینجوری شده !
زمانی در همین سرزمین هم مردم تکلیفشان با خودشان مشخص بود!یا رومی یا زنگی.از این زمان هم که گفتم دور نیستیم!
سمیه شاید ....
پنجشنبه 25 خرداد 1391 02:38 ب.ظ
مرسی که اومدی
مطلبت قشنگ بود
چهارشنبه 24 خرداد 1391 03:32 ب.ظ
من بعضی از شعر های فروغ رو دارم قشنگ هستن
سه شنبه 23 خرداد 1391 10:59 ق.ظ
salam kheyli ghashange
b manam sar bezan
سه شنبه 23 خرداد 1391 10:34 ق.ظ
میتونی سه بار پشت سر هم اینو تکرار کنی؟
سه سیر سرشیر سه شیشه شیر !

بچه كه بودم مامانم منو كمتر از "جونمرگ شده" و "تیر غیب خورده" خطاب نمی كرد. حالا این نوجوونای گنده بك امروزی رو می بینم كه مادراشون تو خیابون "مامانی" صداشون می زنن، یه غم غریبی بیخ گلومو می چسبه.
همچین تفاوتای نسلی داریم ما!

طرف نه درسی خونده
نه کار درستی داره و نه ماشین و خلاصه هیچی نداره
ازش میپرسم زن نگرفتی:
لامصب با اعتماد به نفس کامل میخنده میگه: هنوز دُم به تله ندادم داداش

پسره قیافش 99٪ از جوش و آکنه و 1٪ درصد از پشم تشکیل شده... با یه داف دوست شده... اومده تو مسنجر بهم میگه: داداش به نظرت دختره برا من کم نیس؟ نیم رخ خوبی نداره به نظرم...
اعتماد به نفسش تو حلقم جا نمیشه

به سلامتی بودن های قدیم
نه اینترنت بود
نه تلفن
فقط نگاه بود
روبرو، چشم در چشم
به همین خلوص
به همین کیفیت
به همین سادگـــــــــی
به همین ماندگــــاری
.....!


کاش از آفتاب یاد میگرفتیم
که بی دریغ باشیم در غم ها و شادیهایمان
حتی در نان خشکمان
و کاردهایمان را جز برای قسمت کردن بیرون نکشیم....
سه شنبه 23 خرداد 1391 09:33 ق.ظ
اگر بوی گناهان

بمشام مردم میرسید

کسی پیش کسی نمی نشست
سه شنبه 23 خرداد 1391 01:33 ق.ظ
خسته ام از همه خسته از دنیــــــا
آسمان بشنو از قلب من این صــــــــــــــــــــــــــــدا
ای زندگی بیزار از تو ام بیزار از این حالــــــــــــــــــــــم
دیوانه ام با سیــــــــــــــمای تو دیوانه ی دنیای تـــــو
دوشنبه 22 خرداد 1391 05:56 ب.ظ
مرسی گلم...
نظرلطفته...فداااااااااااااااااااات
دوشنبه 22 خرداد 1391 03:24 ب.ظ
الهی تو بخشنده ترین و زیباترینی ، گوهر اشک میخری
دل شکسته میخواهی ، و عمل بی ریا میپذیری .
ما را از گناه سبکبار کن
و دیدگانمان را اشکبار و قلبمان را به عشق خودت گرفتار . . .
آمین
sar bezani khoshhal misham
دوشنبه 22 خرداد 1391 03:22 ب.ظ
به سلامتی هرزه ها و فاحشه های شهر كه جز تن خود! كسی رو نمی فروشند...بفروش! تنت را حراج كن!!!
كه من در دیار خود دیده ام كسانی را كه دین خدا چوب میزنند به قیمت دنیایشان!!! شرفت را شكر كه از تن می فروشی نه از دین....
دوشنبه 22 خرداد 1391 02:42 ب.ظ
دلم برای کودکیم تنگ شده....


برای روزهایی که باور ساده ای داشتم


همه آدم ها را دوست داشتم...


مرگ مادر "کوزت" را باور می کردم و از زن "تناردیه" کینه به دل می گرفتم


مادرم که می رفت به این فکر بودم که مثل مادر "هاچ" گم نشود...


... دلم می خواست "ممُل" را پیدا کنم


از نجاری ها که می گذشتم گوشه چشمی به دنبال "وروجک" می گشتم


تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود !


دلم برای کودکیم تنگ شده ...


شاید یک روز در کوچه بازار فریب دست من ول شد و او رفت......
دوشنبه 22 خرداد 1391 11:52 ق.ظ
تَنهـــــــــــــایـــــی یَعنی مَـטּ ...

آغوش ِ خالی ِ مَــטּ ...

بُــغــض...

وَ سَری ڪﮧ روی ِ شانــﮧ هــای ِ تــُ نیســ ت ...


دوشنبه 22 خرداد 1391 11:36 ق.ظ
گنجشک می خندید به اینکه
چرا هر روز برایش دانه می پاشم
من می گریستم به اینکه حتی او هم محبت مرا از سادگی می پندارد ...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30