تبلیغات
احساس بارانی - مجله كودكانه
 
درباره وبلاگ


ببخش باران....
ببخش ...
که تو می باری و ما شسته نمی شویم ....

مدیر وبلاگ : سمیه
پیوندها
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دریافت همین آهنگ
head>

دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما
احساس بارانی
آخرین برگ سفرنامه ی باران این است که زمین چرکین است...




زمانی كه 4-5 ساله بودم و هنوز مدرسه نمی رفتم ، مادر بزرگم (كه در اصطلاح خانوادگی به مامان جون شهرت دارد) هر هفته داستانهای "مجله كودكانه" ای را می خواند كه بابا برایم می خرید و هر هفته یك داستان تكراری !!!!

آن زمان پیش خودم فكر می كردم چرا مامان جون از اینكه هر هفته مجبور به خواندن یك داستان تكراریست ، معترض نمی شود و هر بار بهانه گیری می كردم كه چرا همیشه همین داستان را می نویسند ؟؟؟ و مامان جون با صبر و حوصله قانعم می كرد كه بقیه بچه ها این داستان را خیلی دوست دارند ... و من پیش خودم فكر می كردم كه حتما خیلی ها این داستان تكراری را دوست دارند و گرنه كه همیشه آن را نمی نوشتنند؟؟؟؟

اما وقتی كلاس دوم یا سوم دبستان بودم ، یك روز همان مجله ها را ورق زدم و متوجه شدم كه ای دل غافل !!! مامان جون چند سال سر كارمان گذاشته بود و چون خودش سواد نداشته همیشه یك داستان را از حفظ تعریف می كرده . خدا وكیلی چقدر هم هنرمندانه شكل های مجله را با همان داستان تكراری اش مرتبط می كرد ..چون من عاشق نقاشی های مجله بودم (مثل همه بچه ها) و گیر می دادم كه شكل هایش را هم بگو یعنی چی ؟

یادم می آید وقتی فهمیدم كه ماجرای داستانهای تكراری از كجا آب می خورد ، چند روزی با او قهر كردم كه چرا وقتی كوچكتر بودم برایم داستانهای دروغ می خواندی.... و حالازمانی كه گذرم به خانه اش می افتد دلم می خواهد یكروز به او بگویم كه من برای همه داستانهای تكراری كه برایم می خواند سپاسگذارم و دستانِ چروكِ لرزانش را عاشقانه دوست دارم اما انگار این روزها اوست كه خاطرات گذشته اش را فراموش كرده و ....

پی نوشت 1 : مجله كودكانه عنوان هفته نامه ای بود كه حدودا بین سال های 60تا 70 چاپ می شد (و فكر می كنم جز معدود مجله كودكان در آن سالها بود.) و من عاشقش بودم !!

پی نوشت 2 : چون من فرزند اول بودم و مامان و بابا هم ، زمانی برای خواندن داستان نداشتنند هفته ای چند بار خونه مامان جون می رفتم تا برایم داستانهای مجله را بخواند !





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 30 خرداد 1391 :: نویسنده : سمیه
نظرات ()
جمعه 17 آذر 1396 08:00 ب.ظ
You are so awesome! I don't think I've truly read a single thing like
this before. So great to find somebody with some unique thoughts on this
topic. Really.. many thanks for starting this up.

This web site is one thing that is needed on the internet, someone with a little originality!
پنجشنبه 16 آذر 1396 09:03 ب.ظ
It's very effortless to find out any topic on web as compared to books, as I found this post at this web page.
شنبه 18 شهریور 1396 08:01 ق.ظ
Your way of describing the whole thing in this paragraph is
truly nice, all can effortlessly be aware of it, Thanks a lot.
جمعه 17 شهریور 1396 09:52 ب.ظ
Hi, I want to subscribe for this weblog to obtain latest updates,
therefore where can i do it please help.
یکشنبه 5 شهریور 1396 07:15 ق.ظ
Right here is the right webpage for anyone who really wants to find out about this
topic. You realize a whole lot its almost
tough to argue with you (not that I really would want to…HaHa).
You certainly put a fresh spin on a subject which has been written about for decades.
Wonderful stuff, just excellent!
جمعه 20 مرداد 1396 12:41 ب.ظ
I really like it whenever people come together and share ideas.
Great blog, stick with it!
سه شنبه 17 مرداد 1396 05:16 ق.ظ
Have you ever thought about publishing an e-book or guest authoring on other sites?
I have a blog based on the same subjects you discuss and would love to have you share some
stories/information. I know my readers would
value your work. If you're even remotely interested, feel free to shoot me an e mail.
جمعه 13 مرداد 1396 07:16 ق.ظ
I have read so many content about the blogger lovers except this post is truly a fastidious piece of writing, keep it up.
دوشنبه 9 مرداد 1396 11:10 ب.ظ
Very nice post. I just stumbled upon your weblog and wished
to say that I have truly enjoyed surfing around your blog posts.
In any case I'll be subscribing to your feed and
I hope you write again very soon!
جمعه 6 مرداد 1396 11:04 ب.ظ
obviously like your website but you need to check the spelling on several of your posts.
A number of them are rife with spelling issues and I find it very bothersome to inform the truth
nevertheless I will definitely come back again.
جمعه 6 مرداد 1396 06:31 ب.ظ
I absolutely love your blog.. Excellent colors & theme.
Did you build this amazing site yourself? Please reply back
as I'm planning to create my own personal website and would love to know where you got this from
or what the theme is called. Many thanks!
دوشنبه 12 تیر 1396 03:22 ب.ظ
whoah this blog is great i like studying your posts.
Keep up the good work! You understand, a lot of individuals are hunting around for this info, you could aid them greatly.
چهارشنبه 3 خرداد 1396 08:04 ق.ظ
I got this site from my friend who informed me about this website and at
the moment this time I am browsing this website and reading very informative content here.
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 06:39 ب.ظ
Thanks very nice blog!
جمعه 25 فروردین 1396 03:50 ب.ظ
We stumbled over here by a different page and thought
I may as well check things out. I like what I see so i am just
following you. Look forward to looking at your web page repeatedly.
دوشنبه 12 تیر 1391 02:27 ب.ظ





دوشنبه 12 تیر 1391 02:27 ب.ظ
سلام
.
.
.
.
.
.
میدونستی خیلی
یکشنبه 11 تیر 1391 11:04 ق.ظ
سلام دوستم !خوبی؟خوبم اپم خواستی بیا!
دوشنبه 5 تیر 1391 01:11 ب.ظ
چه خیاط ماهریست دنیا…! که دل هیچکس را برای من تنگ ندوخت…..!!!
دوشنبه 5 تیر 1391 01:10 ب.ظ
زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید ورنه بر سنگ مزارش اب پاشیدنم چ سود
دوشنبه 5 تیر 1391 01:09 ب.ظ
من را زیر خاکستر جا گـــــذاشتـــــــی!!!
آهـــــــایـــــــــــــ.. .
با توام…
تــــــــــــــــــــــــ ـو یادتـــــ نـــرود!!!
من به خاطرتــــــــو
آتـــــــش گـــرفته ام….
دوشنبه 5 تیر 1391 11:56 ق.ظ
نالــــــــــ ه اَم اگـــــ ر بکــــــــــــنم
باز تو به آذارَم اِدامــــ ه میدَهیــــــــ
پایان این قصه کجاســـــــت نمیدانم
اما این راخوب میدانم
که تو "مـَــــــ رد"منی


somaye jan.khubi?chi shode?nisti.baba delemun barat tang shode.bia ye sar be ma ham bezan
دوشنبه 5 تیر 1391 10:11 ق.ظ
مناظره با جناب خر

روزی به رهی مرا گذر بود
خوابیده به ره جناب خر بود

از خر تو نگو که چون گهر بود
چون صاحب دانش و هنر بود

گفتم که جناب در چه حالی
فرمود که وضع باشد عالی

گفتم که بیا خری رها کن
آدم شو و بعد از این صفاکن

گفتا که برو مرا رها کن
زخم تن خویش را دوا کن

خر صاحب عقل و هوش باشد
دور از عمل وحوش باشد

نه ظلم به دیگری نمودیم
نه اهل ریا و مکر بودیم

راضی چو به رزق خویش بودیم
از سفرۀ کس نان نه ربودیم

دیدی تو خری کشد خری را؟
یا آنکه برد ز تن سری را؟

دیدی تو خری که کم فروشد ؟
یا بهر فریب خلق کوشد ؟

دیدی تو خری که رشوه خوار است؟
یا بر خر دیگری سوار است؟

دیدی تو خری شکسته پیمان؟
یا آنکه ز دیگری برد نان؟

دیدی تو خری حریف جوید؟
یا مرده و زنده باد گوید؟

دیدی تو خری که در زمانه؟
خرهای دیگر پیش روانه

یا آنکه خری ز روی تزویر
خرهای دیگر کشد به زنجیر؟

هرگز تو شنیده ای که یک خر؟
با زور و فریب گشته سرور

خر دور ز قیل و قال باشد
نارو زدنش محال باشد

خر معدن معرفت کمال است
غیر از خریت ز خر محال است

تزویر و ریا و مکر و حیله
منسوخ شدست در طویله

دیدم سخنش همه متین است
فرمایش او همه یقین است

گفتم که ز آدمی سری تو
هرچند به دید ما خری تو

بنشستم و آرزو نمودم
بر خالق خویش رو نمودم

ای کاش که قانون خریت
جاری بشود به هر ولایت

دوشنبه 5 تیر 1391 08:34 ق.ظ
میدونی چرا میگن” دلت دریا باشه”
وقتی یه سنگو تودریا میندازی
فقط برای چند ثانیه اونو متلاتم میکنه
وبرای همیشه محو میشه
ولی اون سنگ تا ابد ته دل دریا موندگاره
وسعی می کنم مثل دریا باشم
فراموش کنم سن… که به دلم زدن
با اینکه سنگینی شونو برای همیشه روی سینه ام حس می کنم.
....................................................................................

دوست گلم وب منم به روز شد خوشحال میشم سر بزنی
یکشنبه 4 تیر 1391 10:07 ب.ظ
با درود
به روز هستم با متن یه شعر (متن اهنگ )
امیدوارم سری به من بزنید
سپاس بدرود
یکشنبه 4 تیر 1391 06:18 ب.ظ
سلام میشه پروانه بود وروی هرگلی نشست ولی بهتره مهربون بودوتوی هردلی نشست آپم ..
یکشنبه 4 تیر 1391 02:41 ب.ظ
نگـــــــران نباش. . . . . .


" حــــال مـــن خـــــوب اســت!! "

بــزرگ شـــده ام . . . . . .!



دیگر آنقــدر کــوچک نیستـم که در دلـــتنگی هـــایم گم شــوم! . . .



آمـوختــه ام. . . .



که این فـــاصــله ی کوتـــاه، بین لبخند و اشک نامش . . . . . " زندگیست "



آمــوختــه ام . . . .

که دیگــر دلم برای " نبــودنـت " تنگ نشـــود . . .



راســــــتی. . . .

دروغ گـــــفتن را نیــــــــز، خــــــــوب یاد گـــرفتــه ام . . .!!



" حــــال مـــن خـــــــوب اســت " . . .خــــــوبِ خــــوب!!!!
یکشنبه 4 تیر 1391 02:41 ب.ظ
نگـــــــران نباش. . . . . .


" حــــال مـــن خـــــوب اســت!! "

بــزرگ شـــده ام . . . . . .!



دیگر آنقــدر کــوچک نیستـم که در دلـــتنگی هـــایم گم شــوم! . . .



آمـوختــه ام. . . .



که این فـــاصــله ی کوتـــاه، بین لبخند و اشک نامش . . . . . " زندگیست "



آمــوختــه ام . . . .

که دیگــر دلم برای " نبــودنـت " تنگ نشـــود . . .



راســــــتی. . . .

دروغ گـــــفتن را نیــــــــز، خــــــــوب یاد گـــرفتــه ام . . .!!



" حــــال مـــن خـــــــوب اســت " . . .خــــــوبِ خــــوب!!!!
یکشنبه 4 تیر 1391 02:20 ب.ظ
اگه منو لینك كنی خوشحال میشم منوبااسمforbidenloveلینك كن بعد بیاتو نظرام بگو باچه اسمی لینكت كنم. موفق باشی.
یکشنبه 4 تیر 1391 12:15 ب.ظ
تاریکی

سرمه که می کشد به چشمهات

می شوی

نهایت یک امروز

پیچیده لا به لای پلکهای فردا

و کاش

ای روز موعود !

آفتابی بمانی ....

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30