تبلیغات
احساس بارانی - آرزو
 
درباره وبلاگ


ببخش باران....
ببخش ...
که تو می باری و ما شسته نمی شویم ....

مدیر وبلاگ : سمیه
پیوندها
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دریافت همین آهنگ
head>

دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما
احساس بارانی
آخرین برگ سفرنامه ی باران این است که زمین چرکین است...




شاید یكی از زیباترین كلمات در زبان فارسی واژه "آرزو" باشد. واژه ای كه گاهی دست نیافتی ترین واژه هاست. بدون اغراق ، شیرینترین لحظات زندگی هر كس هم می تواند زمانی باشد كه با خودش خلوت كرده . فارغ از همه دغدغه ها ، گوشه ای نشسته و به آرزو هایش فكر می كند. آرزوی داشتن خیلی چیز ها یا خیلی از آدمها روح و روان آدمی را التیام می بخشد. همین كه دقایقی تصور كنی پیش كسی هستی ، یا مالك چیزی شده ای ، یا هر چیز دیگر، انگار  انرژی مضاعفی را دریافت كرده ای.... می گویند : هر چه امروز داریم ، آرزوهای دیروزمان بوده اند... این حكم در مورد بعضی آرزوهایم صدق می كند اما نه همه شان ....

برای دست یافتن به برخی چیزها خیلی آرزو كردم . اما خداوند ندادِشان و خیلــــــی طول كشید تا یكی بهترش را نصیبم كرد. یادم می آید زمانی آرزو داشتم یك روز سر كار بروم ، شوهر خوب داشته باشم ، ماشین داشته باشم و آرزوهای پیش پا افتاده ی دیگر كه ما آدم ها فكر می كنیم خیلی مهم اند... و امروز دارمشان اما آنقدر ها كه فكر می كردم رویایی نبودند...اما انگار ما آدمها عادت داریم به آرزو كردن و دل دادن به چیزهایی كه نداریمشان .... هنوز هم گاهی به آرزوهایم فكر می كنم و آرزو می كنم داشته باشم نداشته هایم را....

پی نوشت 1 : امام علی (علیه السلام ) : هر چیز دنیوی شنیدنش بزرگتر از رسیدن به آن است و هر چیز اخروی دیدنش بزرگتر از شنیدنش....

پی نوشت 2 : آرزویی کن....
   گوشهای خدا پر از آرزوست و دستانش پراز معجزه...
  آرزویی کن...
شاید بزرگترین آرزویِ تو کوچکترین معجزه ی او باشد....





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 11 تیر 1391 :: نویسنده : سمیه
نظرات ()
شنبه 14 مرداد 1396 06:59 ب.ظ
Very nice post. I simply stumbled upon your weblog and
wanted to mention that I've truly loved browsing your weblog posts.
In any case I will be subscribing to your rss feed and I am hoping you write once more soon!
جمعه 13 مرداد 1396 08:00 ق.ظ
Appreciating the hard work you put into your site and detailed information you offer.
It's nice to come across a blog every once in a while that isn't the same
old rehashed information. Excellent read! I've saved your
site and I'm including your RSS feeds to my Google account.
دوشنبه 9 مرداد 1396 05:27 ب.ظ
It's an remarkable article for all the web visitors; they will get advantage from it
I am sure.
جمعه 6 مرداد 1396 11:03 ب.ظ
It's amazing in favor of me to have a web
site, which is helpful in favor of my knowledge. thanks admin
جمعه 6 مرداد 1396 06:22 ب.ظ
Everyone loves what you guys tend to be up too.

Such clever work and exposure! Keep up the great works guys I've included you guys to blogroll.
دوشنبه 5 تیر 1396 06:40 ق.ظ
Loving the information on this website, you have done great job on the articles.
سه شنبه 2 خرداد 1396 11:40 ب.ظ
I am truly delighted to glance at this website posts which includes tons of valuable
information, thanks for providing these statistics.
شنبه 2 اردیبهشت 1396 07:39 ب.ظ
Genuinely when someone doesn't be aware of afterward its up to other visitors that they will assist, so
here it takes place.
یکشنبه 20 فروردین 1396 05:05 ق.ظ
Oh my goodness! Awesome article dude! Thanks, However I am going through difficulties with your RSS.
I don't know the reason why I cannot join it. Is there anybody else having the same RSS issues?
Anybody who knows the answer will you kindly respond? Thanx!!
جمعه 30 تیر 1391 10:36 ب.ظ
azizam vebet kheili aroomo aramesh bakhshe b khosos sedaye barooneeeeeeeehatman b manam 1sari bezan montazeramaaaaa
سه شنبه 20 تیر 1391 04:50 ب.ظ
-دوباره حس غریبی شبیه رفتن باد

و طرح یک زن تنها که می شود آزاد ؛؛؛


و چشمهای قشنگی دوباره گریان شد

همان دو چشم نجیبی که در قفس افتاد.


خیال خاطره هایی عجیب دلتنگند

خیال یک زن نازا که می رود از یاد....


صداقتی که زمانی شبیه آیینه بود

شکست،رفت،ندانم به ناکجا آباد ...


و پشت پنجره باران دوباره می بارد

ومرد؛قلب زنی را به رایگان پس داد !!!

.................................................

وب من به روز شد دوست گلم خوشحال میشم سر بزنی
سه شنبه 20 تیر 1391 05:59 ق.ظ
سلام

لطفاً ا پست " درد دل "

بازید کنید و نظرتون رو بگین
دوشنبه 19 تیر 1391 04:39 ب.ظ
وبت قشگه به منم سر بزن خوشحال میشم
دوشنبه 19 تیر 1391 01:02 ب.ظ
سلام از متن های وبلاگت خوشم اومد.اگه با تبادل لینک موافقی من رو با اسم love TO love لینک کن وبه من سر بزن وبگو با چه اسمی لینکتون کنم.منتظرم.
دوشنبه 19 تیر 1391 11:47 ق.ظ
هزینه عشق واقعی

شبی پسر کوچکی یک برگ کاغذ به مادرش داد. او با خط بچگانه نوشته بود:

صورتحساب:

کوتاه کردن چمن باغچه ۵ دلار

مرتب کردن اتاق خوابم ۱ دلار

مراقبت از برادر کوچکم ۳ دلار

بیرون بردن سطل زباله ۲ دلار

نمره ریاضی خوبی که امروز گرفتم ۶ دلار

جمع بدهی شما به من: ۱۷ دلار



مادر که به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد، چند لحظه خاطراتش را مرور کرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب او این عبارات را نوشت:



بابت سختی ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی، هیچ

بابت شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم، هیچ

بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی، هیچ

بابت غذا، نظافت تو و اسباب بازیهایت، هیچ

و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است.

وقتی پسر آنچه را که مادرش نوشته بود خواند، چشمانش پر از اشک شد و در حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد، گفت: مامان دوستت دارم.

آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت: قبلا به طور کامل پرداخت شده!
دوشنبه 19 تیر 1391 09:42 ق.ظ
بفرمایید شعر
یکشنبه 18 تیر 1391 09:11 ب.ظ
از بس که غـــــــــــــم تو قصـــــــــــــــه در گوشــــــم کرد
غــــــــــــم های زمانــــــــــــه را فراموشـــــــــــــــــم کرد
یک سینــــــــــــــــــــه سخن به درگهـــــــــــــــــت آوردم
چشــــــــــمان سخــــــــــــــــــنگوی تو خاموشـــــــم کرد...
یکشنبه 18 تیر 1391 09:56 ق.ظ

وصیتـی زیبـا و مانـدگار از آلبـرت انیشتیـن
روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.

آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.

در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.

چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است.

قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد.

خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند تا نوه هایش را ببیند.

کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند.

استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.

هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.

آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند.

اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.

گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید.

عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید.

اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند ...

یکشنبه 18 تیر 1391 08:54 ق.ظ
زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست امتحان ریشه هاست ریشه هم هرگز اسیر باد نیست....
یکشنبه 18 تیر 1391 12:48 ق.ظ
از بزرگی پرسیدن خوش می گذره؟؟
-گفت خوش میگذره مال قدیم بود ، الان دیگه فقط خوشیم که می گذره... .


سلام گلم
خیلی متن زیبایی بود
ممنون
شنبه 17 تیر 1391 03:44 ب.ظ
________________________________█████_____█████
______________________________███____██_██_____███
_____________________________██________██__________██
____________________________██__________█____________██
________██████____________██________________________██
_____███████████________██________________________██
____█████████████_______██_______________________██
___███████████████______██______________________██
___████████████████______██___________________██
___████████████████_______██_________________██
____███████████████_______███_______________██
_______███████████_______██__██_____________██
___________███████______████___██__________██
____██████__██████████████_____██_____██
__██████████████████████________██__██
_████████████████████_____________████
██_█████_████████████_______________█
█__█_██__████████████
_____█__████████████
_______█████████████
_______██████████████
_______███████████████
________███████████████
_______███████__████████
______███████_____███████
____█████████________██████
آپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپمممممممممممممممممم.
بدو بیاااااااااااااااا نظرتو بگو
شنبه 17 تیر 1391 01:51 ب.ظ
خدایا!


یا خیلی برگردون عقب،


یا بزن بره جلو...


اینجای زندگی دلم خیلی گرفته
شنبه 17 تیر 1391 12:42 ب.ظ

خدایا چرا من ؟ ..

آرتور اش
قهرمان افسانه ای تنیس
هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد.
طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند.

یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: "چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟"

آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:
در سر تا سر دنیا
بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند.
حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند.
از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند
و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند
پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند.
پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند.
چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند.
و دو نفر به مسابقات نهایی.
وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که "خدایا چرا من؟"
و امروز وقتی که درد می کشم، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم :"چرا من؟

شنبه 17 تیر 1391 12:42 ب.ظ

خدایا چرا من ؟ ..

آرتور اش
قهرمان افسانه ای تنیس
هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد.
طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند.

یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: "چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟"

آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:
در سر تا سر دنیا
بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند.
حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند.
از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند
و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند
پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند.
پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند.
چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند.
و دو نفر به مسابقات نهایی.
وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که "خدایا چرا من؟"
و امروز وقتی که درد می کشم، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم :"چرا من؟

شنبه 17 تیر 1391 11:44 ق.ظ
سلام دوست عزیز بلاگ زیبایی دارین خوشحال میشم به منم سر بزنید
شنبه 17 تیر 1391 11:34 ق.ظ
سلام دوست عزیز بلاگ زیبایی دارین خوشحال میشم به منم سر بزنید
شنبه 17 تیر 1391 02:06 ق.ظ
وقتے
سرم درد میگیرد؛
حتی قرص هم
جواب نمیدهد،
حالا من میمانم و عکسهایی که برایم فرستادی.
من چشمهایت را
از کدئین بیشتر قبول دارم
شنبه 17 تیر 1391 12:52 ق.ظ
سلام ببخشید دیر اومدم خیلی برام جالب بود این که می گین خواهرتون عاشق 25بانده
جمعه 16 تیر 1391 04:45 ب.ظ
سلام کاش برمی گشتم بزمانی که تنهاغم شکستن نوک مدادم بود-خانم زیبابه روزهستم ومنتظرحضورت
جمعه 16 تیر 1391 02:43 ب.ظ
گاهی اوقات می خندیم به روزهای که گریه می کردیم
گاهی گریه می کنیم به یاد روزهایی که می خندیدیم
_________________
شک ندارم
سفره ی دلم را که وا کنم ؛
همه سیـــــر می شوند ..
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30