تبلیغات
احساس بارانی - امروز مصادف با 28 شعبان
 
درباره وبلاگ


ببخش باران....
ببخش ...
که تو می باری و ما شسته نمی شویم ....

مدیر وبلاگ : سمیه
پیوندها
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دریافت همین آهنگ
head>

دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما
احساس بارانی
آخرین برگ سفرنامه ی باران این است که زمین چرکین است...




سال گذشته ، روز یكشنبه 9 مردادماه 1390  كه مصادف با 28 شعبان المعظم 1432 بود( از لحاظ قمری دقیقا امروز) یكی از همكاران با محل كارم در اداره تماس گرفت... البته قبلا هم چندین بار چه بصورت حضوری و یا تلفنی با من صحبت كرده بود. مثلا هر بار كه با هم در آسانسور اداره تنها بودیم شروع می كردبه حرف زدن . اما از آنجایی كه من دختر مغرورو خود داری هستم با بی محلی جوابش رو می دادم... یعنی یا كلا سوال هاش رو جواب نمی دادم یا اینكه اونقدر خودم رو به درآسانسور نزدیك می كردم تا متوجه بشه كه خوشم نمیاد باهام حرف بزنه.... یادمه یك بار وقتی كه من در آسانسور بودم و ایشون هم سوار شد پیش یكی از همكارای دیگه خطاب بمن گفت : خانم فلانی چراشما همیشه ماشینتون رو كج پارك می كنین؟؟ نمی تونین روی لاین خودتون پارك كنید ؟؟؟ هركی ماشین شما رو از بالا ببینه خیلی راحت می تونه حدس بزنه كه راكبش یه خانمه....

من به شدت عصبانی شدم و پیش اون همكارمون خطاب بهش گفتم : به شما ربطی داره ؟؟؟

بعد هم از آسانسور بیرون رفتم.... البته از بعضی همكارهامون شنیده بودم كه گاهی آمار من رو از این و اون می گیره . اما چون از اخلاقش خوشم نمی یومد برام اهمیت هم نداشت بگذریم گفتم كه سال گذشته در چنین روزی یكی از همكاران با من تماس گرفت و بعداز حرف زدن های اداری پرسید : می تونم شماره همراه شما رو داشته باشم ؟؟؟ من گفتم : برای چی می خواین....

اونم چون ضایع شده بود ادامه داد : البته اگه موبایل دارین....

منم شماره همراهم رو بهش دادم... شب ساعت 12 یا 1 بهم اس ام اس زد و حلول ماه رمضان روتبریك گفت منم بهش تبریك گفتم. بعد پرسید چه معنی داره بچه تا این موقع شب بیدار باشه ؟؟؟

گفتم : خواب بودم ، مردم اس ام اس زدن بیدارم كردن و ...

و این شروع ارتباط ما بود ...

سالروز آشنایی مون مبارك علی....

 

پی نوشت : بعدها علی تعریف كرد كه چون ما هیچ ارتباط اداری با هم نداشتیم اون مجبور بوده كه با حرف زدن های بی مورد سرِصحبت رو باز كنه و....





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 29 تیر 1391 :: نویسنده : سمیه
نظرات ()
جمعه 17 شهریور 1396 09:43 ق.ظ
Hello colleagues, good post and pleasant urging commented here, I am really enjoying by these.
جمعه 13 مرداد 1396 06:12 ق.ظ
What i do not understood is in fact how you are no longer
actually a lot more neatly-appreciated than you may
be right now. You're very intelligent. You know thus considerably with regards to this
topic, produced me in my view believe it from
so many numerous angles. Its like women and men don't
seem to be fascinated until it is something to accomplish with Girl gaga!
Your personal stuffs nice. Always take care of it up!
دوشنبه 9 مرداد 1396 07:36 ب.ظ
Thanks very interesting blog!
جمعه 6 مرداد 1396 11:43 ب.ظ
I was recommended this website by my cousin. I'm not sure whether
this post is written by him as nobody else know such detailed about my problem.
You are wonderful! Thanks!
دوشنبه 12 تیر 1396 03:07 ب.ظ
I every time used to read post in news papers but now as I am a user of net thus from
now I am using net for posts, thanks to web.
سه شنبه 6 تیر 1396 07:36 ب.ظ
Hello, Neat post. There is an issue with your
web site in web explorer, could test this? IE still is the market leader and a good element of folks will omit
your great writing due to this problem.
چهارشنبه 3 خرداد 1396 06:41 ب.ظ
When I initially commented I clicked the "Notify me when new comments are added" checkbox and now each time a comment is added I get three e-mails with the same comment.

Is there any way you can remove me from that service?
Many thanks!
سه شنبه 22 فروردین 1396 01:05 ب.ظ
Have you ever thought about adding a little bit
more than just your articles? I mean, what you say is fundamental and all.
But think about if you added some great graphics or videos to give your posts more, "pop"!
Your content is excellent but with pics and video clips, this
blog could certainly be one of the best in its field.

Terrific blog!
پنجشنبه 10 فروردین 1396 10:00 ب.ظ
I like it whenever people get together and share opinions.
Great website, keep it up!
پنجشنبه 12 مرداد 1391 11:53 ب.ظ
نه تنها پیرهن از چین بیاریم

که اقلامی خفن از چین بیاریم



برای رفع مشکل از جوانان

در این فکریم زن از چین بیاریم!



کفن پوشان راه محو فقریم

ولی باید کفن از چین بیاریم



دکانها مملو از پوشاک چینی است

از این پس رختکن از چین بیاریم



اگر آن چیز نیکو را لولو بُرد

نکن شیون لَبَن از چین بیاریم



چراغ مه شکن وقتی نداریم

چراغ مه شکن از چین بیاریم!



هزار و صد تومن لازم اگر شد

هزار و صد تومن از چین بیاریم!



ولی، شاید، اگر، داریم، اما

یقینا، واقعا از چین بیاریم



گلاب قمصر کاشان گران است

بیا مُشک خُتن از چین بیاریم



به هر صورت به سود ماست کلا

اگر حتی لجن از چین بیاریم



به جای رستم دستان و سهراب

اساطیر کهن از چین بیاریم



برای شاعران الفاظ کمیاب

جُعَل، حِربا، زغن از چین بیاریم



پر طاووس در دنیا گران است

دماغ کرگدن از چین بیاریم



اگر با زلزله تهران فرو ریخت

دوباره یک پکن از چین بیاریم



دهنها خسته شد از نطقهامان

یدک باید، دهن از چین بیاریم



ترقه، فشفشه، باروت، موشک

خطرناکه حسن! از چین بیاریم



خلاصه جنس کشور گشته چینی

فقط مانده وطن از چین بیاریم



بیا تا دست یکدیگر بگیریم

و سر تا پا بدن از چین بیاریم



به هر صورت سیاست اینچنین است

به ما هر چی بگن از چین بیاریم
جمعه 6 مرداد 1391 11:27 ق.ظ
ای معنای انتظار یک لحظه بایست...

دیوانه شدن به خاطرت کافی نیست؟

یک لحظه بایست و یک جمله بگو...

تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست؟
پنجشنبه 5 مرداد 1391 10:49 ق.ظ
دستها !
یک توپ بسکتبال تو دست من تقریباً 19 دلار می ارزه .
یک توپ بسکتبال تو دست مایکل جوردن تقریباً 33 میلیون دلار می ارزه.
بستگی داره تو دست کی باشه .

-------------------------------------------------
یک توپ بیس بال تو دست من شاید 6 دلار بی ارزه .
یک توپ بیس بال تو دست راجر کلمن 4.75 میلیون دلار می ارزه.
بستگی داره تو دست کی باشه .

-------------------------------------------------
یک راکت تنیس تو دست من بدون استفاده است .
یک راکت تنیس تو دست آندره آقاسی میلیونها می ارزه ...
بستگی داره تو دست کی باشه .

-------------------------------------------------
یک عصا تو دست من می تونه یه سگ هار رو دور کنه .
یک عصا تو دست موسی دریای بزرگ رو می شکافه .
بستگی داره تو دست کی باشه .

-------------------------------------------------
یک تیرکمون تو دست من یک اسباب بازی بچگانه است .
یک تیرکمون تو دست داوود یک اسلحه قدرتمنده .
بستگی داره تو دست کی باشه .

-------------------------------------------------
دوتا ماهی و پنج تیکه نون تو دست من دوتا ساندویچ ماهی میشه .
دوتا ماهی و پنج تیکه نون تو دستای عیسی هزاران نفر رو سیر میکنه .
بستگی داره تو دست کی باشه .

-------------------------------------------------
همونطور که می بینی، بستگی داره تو دست کی باشه .
پس دلواپسی ها، نگرانی ها، ترس ها، امیدها، رویاها، خانواده ها و نزدیکانت رو به دستان خدا بسپار چون ...
بستگی داره تو دست کی باشه .
چهارشنبه 4 مرداد 1391 05:20 ب.ظ
سلام ابجی خیلی خوشگل بود
چهارشنبه 4 مرداد 1391 02:18 ب.ظ
می توانی بروی قصه و رویا بشوی
راهی دورترین گوشه ی دنیا بشوی

ساده نگذشتم از این عشق، خودت می دانی
من زمینگیر شدم تا تو مبادا بشوی

آی…مثل خوره این فكر عذابم می داد
چوب من را بخوری ورد زبانها بشوی

من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم
من كه مرداب شدم، كاش تو دریا بشوی

دانه ی برفی و آنقدر ظریفی كه فقط
باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

گره ی عشق تو را هیچ كسی باز نكرد
تو خودت خواسته بودی كه معما بشوی

در جهانی كه پر از «وامق» و «مجنون» شده است
می توانی «عذرا» باشی، «لیلا» بشوی

می توانی فقط از زاویه ی یك لبخند
در دل سنگترین آدمها جا بشوی

بعد از این ، مرگ ، نفسهای مرا می شمرد
فقط از این نگرانم ، كه تو تنها بشوی
چهارشنبه 4 مرداد 1391 12:30 ب.ظ
پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند.دستان پیرمرد میلرزید،چشمانش تار شده بودو گام هایش مردد و لرزان بود.
اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع میشدند،اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را تقریبا برایش مشکل می ساخت. نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند، یا وقتی لیوان را می گرفت غالبا شیر از داخل آن به روی رومیزی می ریخت.پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند.
پسر گفت: ” باید فکری برای پدربزرگ کرد.به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سر و صدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام.‌” پس زن و شوهر برای پیرمرد، در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند.در آنجا پیرمرد به تنهایی غذایش را میخورد،در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از غذایشان لذت میبردند و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف راشکسته بود حالا درکاسه ای چوبی به او غذا میدادند.
گهگاه آنها چشمشان به پیرمرد می افتاد و آن وقت متوجه می شدند هم چنان که در تنهایی غذایش را می خورد چشمانش پر از اشکاست.اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده ای بود که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او میدادند.
اما کودک چهارساله اشان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود.یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود.با مهربانی از او پرسید: ” پسرم ، داری چی میسازی ؟‌” پسرک هم با ملایمت جواب داد : ” یک کاسه چوبی کوچک ، تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدهم.” وبعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.
این سخن کودک آن چنان پدر و مادرش را تکان داد که زبانشان بند آمد و سپس اشک از چشمانشان جاری شد. آن شب مرد جوان دست پدر را گرفت و با مهربانی او را به سمت میز شام برد.

چهارشنبه 4 مرداد 1391 11:35 ق.ظ
سلام
معلومه کجایی !! دلمان برای خاطرات زیبایت تنگ شده
چهارشنبه 4 مرداد 1391 02:32 ق.ظ
لازم است گاهی

درختی ،

گلی را آب بدهیم ،

حیوانی را نوازش کنیم ،

غذا بدهیم ببینیم

هنوز از محبت چیزی در

وجودمان هست یا نه ؟!
چهارشنبه 4 مرداد 1391 01:10 ق.ظ
چرا زنها بکارت دارند ولی مردها نه؟؟
میتونید توی وبلاگم به این سوال جواب بدید..
سه شنبه 3 مرداد 1391 10:57 ب.ظ
دعایت میکنم هر شب به عطر میخک و مریم
الهی در دلت هرگز نباشه غصه و ماتم
===============
سلام اطاعات قبول -کجایی سمیه زیبا
سه شنبه 3 مرداد 1391 05:27 ب.ظ
مهربان "خدای" من؛ سلام...
منم؛ بنده ات... عزیز درگاهت... محبوب "تو"...

خوب می دانی که این روزها چقدر دلتنگ و خسته ام ...

دلتنگِ همه چیز... "تو" ، "او" و حتی خودم....

خسته ام.....................از خودم، خودم و خودم....

معبودا؛

چه کسی جز "تو" صدای دلتنگی هایم را می شنود و خستگی هایم را می بیند؟!

چه کسی جز "تو" دل می سوزاند برای لحظه لحظه های تنهایی ام...

که من با "تو" که باشم از عالمی بی نیازم... "نیاز" در نبودن "تو" به وجود می آید... در نداشتن "تو".... در حس نکردن "تو"..

معبودا...

خستگی هایم را می بینی و هیچ نمی گویی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شاید دوست داری هر روز خسته تر به درگاهت بیایم و "تو" نظاره کنی وجود خاکی خسته ام را ...

و در عوض بال و پر بگیرد روح بی تابم در جوار محبت هایت، نوازش هایت و لطف بی حدت...

معبودا...

بی قراری ها و دلتنگی هایم را می بینی و هیچ نمی گویی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!! می دانم که می خواهی بفهمم این دنیا ارزش "دلبستن" ندارد..

که هر که به غیر "تو" دل بست ، دلتنگ ترین خواهد بود...

که "تو" برای هرکَس کفایت می کنی...

که وقتی به "تو" دل بسته باشم؛ نه غمگینم و نه خسته... نه دلتنگ و نه بال و پر شکسته...

که "تو" قوّت بال منی، که "تو" نغمه ی شادی بخشِ حال منی، که "تو" پناه خستگی های منی، که "تو" قرار دلِ دلتنگ منی...

معبودا...

اشکهایم را می بینی؟!!! برای "تو" دلتنگم... بیقراری هایم برای "تو"ست...

با "تو" حرف می زنم، برایت می گریم، کودکی می کنم ، خواسته هایم را به زور می طلبم و "تو" با صبوری و محبت مرا نظاره می کنی و لبخند می زنی به رویم...

با لبخند "تو" دل می کَنم از همه ی غمها، از همه ی شیطنت ها و کودکی ها، از همه ی "دلبستگی ها"...........................

لبخند "تو" ؛ جان دوباره ی من است... لبخند "تو" معجزه ی رهایی بخش همه ی خستگی ها و دلتنگی هاست...



"من و یک لحظه جدایی؛ نتوانم، نتوانم...

بی "تو" من زنده نمانم...."
سه شنبه 3 مرداد 1391 02:29 ب.ظ
خبلی بامزه بود !
دوشنبه 2 مرداد 1391 06:36 ب.ظ
salam aji apam tashrif biyar
دوشنبه 2 مرداد 1391 10:19 ق.ظ

اندر وصف گرانی مرغ :

مرغ ،آهنگ جدایی ساز کرد
ناگهان از سفره ام پرواز کرد
از فراقش قلب بشقابم شکست
قاشق و چنگال من در غم نشست
دید او فیش حقوقم را مگر؟
کاین چنین از پیش من بگرفت پر
مرغکم رفتی تو از پیشم چرا
کردی از پیش خودت کیشم چرا
من به تو خیلی ارادت داشتم
حشر و نشری با کبابت داشتم
خاطراتت مانده در کنج اجاق
سوخت قلب دیگ تفلون از فراق
ران و بال و سینه ات یادش بخیر
قلب چون آیینه ات یادش بخیر
با سس قرمز چه زیبا می شدی
خوب و دلچسب و دلارا می شدی
ای فدای ژامبون رنگین تو
سوپ های داغ و آن ته چین تو
ناز کم کن پیش ماها هم بیا
لطف کن ،یک شام، اینجا هم بیا
دستمان از گوشت دور است ای نگار
پس تو دیگر اشکمان را در نیار
زندگی بی تو جهنم می شود
سکته ،اسبابش فراهم می شود
ای فدای قُد قُدایت باز گرد
این دل و جانم فدایت باز گرد
بی تو باور کن که مردن بهتر است
از جهان تشریف بردن بهتر است
از خر شیطان بیا پایین عزیز
عشوه کم کن ،زهر در جامم مریز
تازگی از دیگران دل می بری
هرکه بامش بیش ،با او می پری
در نبودِ هیکل زیبای تو
دلخوشم با سنگدان و پای تو
پس چه شد آن بال های خوشگلت
لک زده است این دل برای شنسلت
ذهن یخچالم پُر است از یاد تو
بازگرد ای خوشگل تو دلبرو
تخم خود را لا اقل از ما نگیر
تا که با خاگینه اش گردیم سیر
دوشنبه 2 مرداد 1391 09:10 ق.ظ
ماشین هم نداشتیم همكارمون به پاركش و راكبش گیر بده با هم ازدواج كنیم

اونوقت ها حتی موبایل هم نداشتیم از روی حرص شماره شو بدیم شروع ارتباطمون باشه

مبارك باشه مبارك باشه مبارك باشه
یکشنبه 1 مرداد 1391 11:20 ب.ظ
عالی
لینکت کردم لینکم کن
یکشنبه 1 مرداد 1391 01:56 ب.ظ
سلام سمیه جان بهترین بهترینها رو برات آرزو میکنم
شرمنده مدتی نبودم ممنون که بهم سر میزدی
یکشنبه 1 مرداد 1391 11:43 ق.ظ



رابطه بین سن و معیار ازدواج

اطلاعات زیر،‌ حاصل یك گروه محقق بر روی یك گروه میلیونی از دختران ایرانی است كه در آن رابطه‌ی بین سن و معیار ازدواج مورد بررسی قرار گرفته است.

۱۸الی ۲۰سالگی : حداقل لیسانس داشته باشد، قدبلند،‌ خوش بر و رو،‌ خوش تیپ ،‌ خوشمزه !!! ،‌ پولدار، ‌دارای ماشین ( حداقل 206)،‌ ترجیحا خارج رفته.

۲۱الی ۲۴سالگی : حداقل فوق دیپلم داشته باشد، ‌قد متوسط هم اشكال ندارد ، قیافه چندان مهم نیست ، تیپ معقولانه ، بداخلاق نباشد، ‌دارای ماشین ( حداقل پراید ) ، خارج رفته ‌نرفته فرقی ندارد.

۲۵الی ۲۹سالگی : مدرك تحصیلی چندان مهم نیست ، ‌كار داشته باشد كافیست ، قدش خیلی كوتاه نباشد ( ترجیحا ) ، مهم سیرت است نه صورت!!!، آدم نباید ظاهربین باشد ،‌ دست بزن نداشته باشد همین ، ماشین نداشت اشكال ندارد ولی قول بدهد بعدا بخرد.

۳۰الی ۳۵سالگی : مدرك اصلا مهم نیست فقط سواد خواندن و نوشتن داشته باشد كفایت می‌كند ، كار داشته باشد ، قدش اصلا اهمیت ندارد ،‌ مهم فهم و شعور است.

۳۶الی ۴۰سالگی : كار داشته باشد كافیست،‌ فهم و شعورهم ترجیحا داشته باشد

۴۱الی ۵۰سالگی : مذكر باشد كفایت می‌كند!

۵۰الی آخر: در حال حاضر مشترك مورد نظر در دسترس نمی‌باشد .1
نو ریسپانس تو پیجینگ!!!

- در پایان به پسران محترم و عزیز توصیه می‌شود :

با توجه به بالا رفتن سن ازدواج دختران كه میانگین آن نزدیك به سی سال است ، زیاد خودشان را برای ادامه‌ی تحصیل ، مشكل سربازی ، خرید منزل ، ‌ماشین ، ‌موبایل وغیره اذیت نكنند ؛ چرا كه هم عجله كار شیطان است و هم طبق آمار فوق ، ‌طرف همینجوری از شما راضی است و نیازی به زحمت اضافه نمی‌باشد!!!

و من الله توفیق!

یکشنبه 1 مرداد 1391 11:12 ق.ظ
سلام عزیز ، ان شا الله همیشه خوشبخت و خوشحال باشی گلم
شنبه 31 تیر 1391 06:39 ب.ظ
مجموعه گلهاست شب و روز عزیزش
یعنی به حقیقت که گلستان رمضان است.
سلام حلول ماه مبارک رمضان رو تبریک میگم...
شنبه 31 تیر 1391 06:06 ب.ظ
روایت است :هرگاه اولین روز ماه قمری شنبه باشد،هرکس از شنبه اول ماه تا شنبه هفته بعد که جمعا 8روز میشود روزی 70مرتبه سوره حمد را بخواند انشا... حاجتش بآورده میشود شنبه اول ماه رمضان است این فرصت گاهی فقط یکبار در سال پیش می آید لطفا اطلاع رسانی کنید(التماس دعا)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30