تبلیغات
احساس بارانی - مطالب آذر 1391
 
درباره وبلاگ


ببخش باران....
ببخش ...
که تو می باری و ما شسته نمی شویم ....

مدیر وبلاگ : سمیه
پیوندها
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دریافت همین آهنگ
head>

دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما
احساس بارانی
آخرین برگ سفرنامه ی باران این است که زمین چرکین است...




دوباره مثل قصه ی تلخ و تکراری گذشته ها ، کودکی در چهارراه به سمت ماشین می آید.

دوباره پژواک حرف های تکراری: یه بار که بهشون پول بدی پررو میشن ، به گدایی عادت می کنند و ...

و من مثل همیشه سعی در پیدا کردن صحت این جملات در چهره ی معصوم دخترک داشتم.

مو های فشن و لباس های تنگ و اجق وجق پسری. همان که نگاه بزرگان بر رویش مثل یک متهم گناهکار بود.

این راببینم یا اشک های همان پسر مدرن امروزی را در حالی که در خیمه ی امام حسین (ع) برای عزاداران ایشان چای میریخت؟

و من مثل همیشه سعی در پیدا کردن رابطه ای بین این تضاد ها داشتم.

پزشکی شیک و باوقار که همه او را متعهد و دلسوز و مسئول جان مردم می پنداشتند.

این را درک کنم یا لحظه ای که به خاطر پول حاضر به عمل کردن کودکی از خانواده ای فقیر نشد؟

و من مثل همیشه سعی در جنگیدن با باورم داشتم.

پژواک خواننده ی پاپ در گوشم پیچید ، همان که بزرگان گوش دادن به صدایش را هم بیهوده می دانستند.

" وقتی خلاصی از همست ، آی دنیا بیزارم ازت "

براستی که او در شعرش چیزی را گفت که علما سالهاست در گوش جوانانی مثل ما می خوانند : دل نبستن به دنیا.

و من مثل همیشه ... شاید مثل همیشه سکوت اختیار کردم.

اما نه... شاید امروز مثل همیشه نبودن بهتر است. فریاد زدن و گفتن آنچه که همه ی این تضاد ها را ایجاد کرد.

هیچ کس  فریاد نزد که آن دخترک کوچک از گدایی چه چیز می فهمید.آیا او براستی می خواست اینطور باشد؟ آیا او براستی می خواست به گدایی عادت کند؟ او از عادت کردن چه می دانست؟ برای او مهم خانواده ای بود که ما داشتیم و او نداشت و با دستان کوچکش نمی توانست با این حقیقت دربیافتد و تغییرش بدهد.

هیچ کس نتوانست از لا به لای آن همه مد های عجیب غریب قلب پسرک امروزی را بشکافد و احساسش را درک کند،باورهایش را بشناسد و ایمانش را بسنجد. پس چطور قضاوت ها این قدر ساده چهره ی او را مکدر کرد؟

هیچ کس فکر ناجوانمردی آن پزشک متعهد و دلسوز را نمیکرد. چون قضاوت ها او را اینطور نشان می دادند. و هیچ کس از صدای خواننده ی پاپ برداشت مثبتی نکرد. چون قضاوت ها اجازه ندادند که باور کنیم حتی در پس متزلزل ترین چهره های اجتماعی شاید ایمانی فراتر از آنچه اندیشه می اندیشد باشد. بهلول را قضاوت ها دیوانه پنداشتند ولی پاکدلان او را باور کردند تا از اندیشه ها نرفت...

شاید بهتراست قضاوت ها را خط بزنیم. شاید نشود براحتی باور ها را تغییر داد. اما شاید بشود قضاوت نکرد. شاید واگذار کردن قضاوت به بزرگترین قاضی جهان ، خدای جهانیان ، اجازه ی رشد باور ها را به جامعه ی اسلامی ما بدهد.

باور کنیم همه چیز آنچه که می بینیم نیست و اجازه ندهیم قضاوت ها باور های ایمانی ما را خط بزنند...



پی نوشت: بخاطر غیبت یك ماهه و اندی ام از همه دوستان نازنینم معذرت خواهی می كنم. ممنونم كه نگرانم بودید و منتظر حضورم...







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 16 آذر 1391 :: نویسنده : سمیه
نظرات ()